انتقاد عليا مخدره اشعار شعرا را
ابو الفرج اصفهانى در آغانى گويد كه در مدينه راوي اشعار جرير و راوي اشعار كثير غره و راوى اشعار نصيب و راوى اشعار احوص انجمن شدند و هريك اشعار صاحب خود را بستودند و بر شعر ديگران فضيلت نهادند بعد از مخاطبات و مناقشات سخن بر آن نهادند كه اين داورى به حضرت سكينه برند چه او افصح و اعلم ناس است در زنان عرب و در علم و ادب لا جرم هرك را او برگزيد بىسخن فاضلتر است پس همگان بمحضر سكينه آمدند بار طلبيدند و پس از رخصت درآمدند و صورت حال را بعرض رسانيدند كنيزكى بيرون شد و گفت راوى جرير را بگوئيد مگر نه صاحب تو گويد
طرقتك صائدة القلوب و ليس ذا * وقت الزيارة فارجعى بسلامى
كدام ساعت شيرينتر از زيارت است خدا زشت كند صاحب ترا و شعر او را آنگاه راوي احوص را گفت نه اين شعر او راست .
من عاشقين ترا سلا و تواعدا * ليلا اذا نجم الثريا حلقا
باتا بانعم ليلة و الذها * حتى اذا وضح الصباح تفرقا
چرا بجاى تفرقا تعانقا نگفت خدا زشت كند او را و شعر او را آنكاه گفت راوى كثير غره را نه اين شعر از آن او است .
يقر بعينى ما يقر بعينها * و احسن شىء ما به العين قرت
همانا روشنى چشم او را هيچچيز بهتر از نكاح نيست صاحب تو دوست مىدارد كه نكاح شود خدا زشت كند صاحب ترا و شعر او را آنگاه راوى اشعار نصيب را گفت آيا نه صاحب تو اين شعر را گفته است .
اهيم بدعد ما حييت فان امت * فوا حزنى من ذا يهيم بها بعدى
گفت نصيب را همتى بكمال نيست دعد را دست باز داشت تا ديگرى با او عشق بازد چرا نگفت .
فلا صلحت دعد لذي خلة بعدى