تا اينكه گويد چون نصيب گفت اين اشعار من گفتهام جاريه گفت به خدا قسم نيكو نگفتى و عيوب اشعار او را ظاهر كرد پس از آن گفت اين هزار دينار عطاى خود بگير و باهل خود ملحق شو پس از آن جاريه باندرون رفته و بيرون آمد گفت جميل كدام است چون او را بشناخت گفت صاحب من ترا سلام مىرساند و نيك مشتاق تو است هنگامى كه اين اشعار ترا شنيده
فيا ليتنى هل ابتين ليلة * بواد القرى انى اذا لسعيد
لكل حديث بينهن بشاشته * و كل قتيل بينهن شهيد
سيدهء من مىفرمايد جزاك اللّه خيرا حديث ما را بجمله خاص بشاشت داشتى و و كشتگان ما را شهيد انگاشتى اينك چهار هزار دينار زر خالص خاص توست ماخوذ دار و طريق سلامت سپار در هر كرت آن كنيزك به حضرت سكينه مىشتافت و شعر آن شاعر را گرفته بعرض مىرسانيد و جايزه مىآورد و پاسخ باز مىداد
آمدن جميل بار ديگر به خدمت سكينه ع
در ميان شعرا بگفته ابو الفرج در اغانى عليا مخدره سكينه اشعار او را پسنده داشت و آن جايزه بزرك را به او داد اتفاق شد مرتبه ديگر به حضرت سكينه درآمد كنيز آن مخدره جميل شاعر را با اصحابش جلوس داده پس آن كنيز گفت اى جميل تو اين اشعار گفتهاى .
لقد ذرفت عينى و طال سفوحها * و اصبح من نفسى سقيما صحيحها
الا ليتنا كنا جميعا و ان نمت * يجاورنى الموتى ضريحى ضريحها
اظل نهاري مستهاما و يلتقى * مع الليل روحى فى المنام و روحها
فهل لى فى كتمان حبى راحة * فهل تنفعنى بوحة لو ابوحها
جميل گفت من گفتهام جاريه گفت بارك اللّه عليك و انت القائل
خليلى فيما عشتما هل رأيتما * قتيلا بكي من حب قاتله قبلى
ابيت مع الهلاك ضيفا لاهلها * و اهلى قريب موسعون ذو و فضلى