بهم ما ازال له قرينا * كان القلب ابطن حر جمر
على بكراخى فارقت بكرا * و اى العيش يصلح بعد بكر
چون اين اشعار بعرض سكينه رسانيدند فرمود اين بكر كدام است شمايل او را بشرح كردند .
فرمود اين همان سياه هست كه گاهى در حضرت ما عبور مىداد گفتهاند جز او نيست قالت عليها سلام طابت بعده كل شىء حتى الخبز و الزيت .
گويند در مجلس وليد بن يزيد بن عبد الملك اين اشعار را تغنى مىكردند مغنى را گفت قائل اين شعر كيست عرض كردند عروة بن أذينة گفت بر غم عروة بن اذينة هماكنون بعد از بكر ما بدين عيش مهنا اندريم .
و در خبر است كه جماعتى از شعراء حجاز سفر شام كردند و بر هشام بن عبد الملك درآمدند از ميان آن جماعت عروة بن اذينة را بشناخت و او مردي قليل البضاعة و كثير القناعة بود گفت اى عروه اين شعر تو گفتهاى .
لقد علمت و ما الاسراف من خلقى * ان الذي هو رزقى سوف ياتينى
اسعى اليه يغنيني تطلبه * و لو قعدت اتانى لا يعينى
همانا نمىبينم كه آنچه مىگويى به كار بندى چه در شعر خبر مىدهى كه اگر من در طلب رزق نروم رزق بطلب من مىآيد و اينك در طلب رزق از حجاز بشام تكتاز كردى عروه گفت يا امير المؤمنين مرا نيكو موعظه كردى و حق موعظت را بنهايت بردى و آنچه روزگار از خاطر من سترده بود فرياد من آوردى اين بگفت و از نزد هشام بيرون شد و بىتوانى برنشست و طريق حجاز پيش داشت آن روز هشام بشام برد و شبانگاه از خواب انگيخته شد و ياد از عروه كرد در خاطر گذرانيد كه او مردى عالم و شاعر است چگونه از زيان زبان او ايمن مىتوان بود بامدادان از وى پرسش كرد گفتهاند مراجعت بحجاز كرد هشام گفت عروة راست گفته است كه مىگويد اگر تو در طلب رزق دق الباب نكنى او بسوى تو شتاب گيرد و غلام خويش را پيش خواند و دو هزار دينار زر سرخ او را سپرد و فرمان داد كه از دنبال عروه بشتاب تا كجا او را دريابى اين