نماى چون دو سال بر اين گذشت اعرابى را حاجت وفاقت فروگرفت زنش گفت نيكو چنان است كه بمدينه اندر شوى و اين جوان مردان را دريابى گفت نام ايشان را از خاطر بستردم زن نام بعضى را در خاطر داشت به ياد اعرابى آورد مرد اعرابى بمدينه درآمد و حضرت حسن مجتبى را زيارت كرد حضرت فرمود تا يكصد شتران نر و ماده به او دادند سپس او را به حضرت امام حسين دلالت كردند آن حضرت هزار گوسفند به او عطا فرمود پس او را بعبد اللّه بن جعفر دلالت كردند آن عرب چون به خدمت عبد اللّه رسيد و عطاى حسنين را تذكره كرد عبد اللّه فرمود آن دو فرزندان رسول شتر و گوسفند را از من كفايت كردند پس بفرمود صد هزار درهم به او عطا كردند آنكاه مرد اعرابى در خدمت ابى دحيه شد گفت سوگند با خداى مرا آن بضاعت نيست كه چون ايشان با تو سخاوت و رزم لاكن شتران خود را بياور تا جمله را از تمر گران بار بنمايم بالجمله از پس آنروز آن مرد اعرابى روزگار خويش را بوسعت و يسار بپايان رسانيد گذاشت .
در طراز المذهب از كتاب عزر الخصائص الواضحه نقل مىكند كه روزى عبد اللّه بر در سراى خويش ايستاده و ارباب حاجات در انتظار خروجش بودند چون از خانه بيرون شد بجانب ايشان شتاب گرفت و حاجت هريك را همى روا مىفرمود از آن جمله نظرش بر نصيب شاعر افتاد كه بر پا ايستاده نصيب چون عبد اللّه را بديد پيش آمد و دست او ببوسيد و قصيده ميميه را قرائت كرد در مدح عبد الله كه اول آن اين است .
الفت النعم حتى كانك لم تكن * عرفت من الاشياء شيئا سوى نعم
عبد الله گفت حاجت تو چيست گفت اين شتران را از طعام گرانبار فرما عبد الله گفت جمله را فروخوابان آنگاه از گندم و تمر آنها را گرانبار فرمود و نصيب بطريق خود رهسپار شد عبد الله فرمان كرد تا ده هزار درهم و بسيارى جامه و البسهء ممتاز به او دادند ايضا چون نصيب برفت يك نفر بعبد الله گفت يا ابن الطيار آيا اين مقدار عطا را در حق عبدي سياه مبذول مىدارى فرمود اگر خودش اسود است شعرش سفيد