خواست و اين شعر بخواند .
اقول له حين واجهته * عليك السلام ابا جعفر
عبد اللّه بن جعفر گفت و عليك السلام حزين اين شعر انشا نمود
فانت المهذب من غالب * و فى البيت منها الذى تذكر
عبد اللّه گفت اى دشمن خداى دروغ گفتى چه اين كس كه بزرك و مهذب از سلسله غالب و نامدار اين دودمان است رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است حزين ديگرباره اين شعر بخواند .
فهذى ثيابى و قد اخلقت * و قد عضنى ز من منكر
در آنوقت عبد اللّه را از خز و حرير جامها بر تن بود جمله را به دو بخشيد .
و نيز در همان كتاب گويد كه مرد شاعرى اين شعر را در خدمت عبد اللّه معروض داشت .
رايت ابا جعفر فى المنام * كسانى من الخز دراعته
عبد الله بن جعفر با غلام خود فرمود كه دراعهء خز را به دو سپار آنگاه با شاعر فرمود كه چرا جبهء زرتار را كه سيصد دينار خريدهام در خواب نديدى عرض كرد پدر و مادرم فداى تو باد مرا بگذار تا چشم بخواب گيرم شايد اين را نيز در خواب بنگرم عبد الله بخنديد و آن جبه را نيز به او بخشيد .
ابن سيرين گويد اتفاق افتاد كه مردى مقدارى شكر بمدينه آورد تا در آن سودا سودمند گردد و لكن خريدار نيافت دلفكار بماند با وى گفتهاند اين شكر اگر بعبد اللّه بن جعفر برى پذيررفتار شود و درهم و دينار بخشد چون در خدمتش معروض بداشت گفت جمله را بياور چون حاضر ساخت فرمود تا در طريق بريزند كه هركه خواهد بردارد پس مردم هجوم كردند و آن شكر را هركس هرچه مىتوانست حمل مىداد صاحب شكر با عبد اللّه عرض كرد فداى تو شوم آيا من نيز از اين شكر برگيرم فرمود آرى آن مرد نيز به قدر توانايى خود برگرفت آنگاه عرض كرد وجه آنها را مرحمت كنيد فرمود بهاى او چند است عرض كرد چهار هزار درهم عبد اللّه تسليم نمود روز ديگر