با خداوند كه از براى عرابه چيزى باقى نمانده جز اين دو غلام هماكنون اين دو بنده را با خود ببر آن مرد گفت هرگز اين بال را از تو مأخوذ ندارم عرابه گفت اگر نمىگيرى پس هر دو تن را آزاد خواهم كرد هماكنون خواهى بگير و خواهى رها كن و دستهاى خود را از دوش دو غلام برداشت و همى دست بر ديوار نهاد و راه طى نمود آن مرد آن دو غلام را برداشت و بنزد رفيقان خويش بياورد آن جماعت متفق القول گرديدند كه عرابه در اين مقام از عبد الله و قيس بن سعد بن عباده اجودست و محتجب نماند كه اگر برفرض عرابه اجود باشد البتّه در مراتب مجد و شرف و جلالت هرگز قرين عبد الله نخواهد بود .
و فيه ايضا از جمله آنان كه جهانيان را بجود و احسان بنواختهاند و سرانجام برنج افلاس دچار شدند عبد الله بن جعفر رضى الله عنهما بود آن جناب را ضيق حال و تنگى معاش به آن مقام پيوست كه وقتى مردي در خدمتش بيامد و اظهار حاجتي نمود عبد الله فرمود بسبب جفاى سلطان و حوادث جهان روزگار من ديگرگون كرديد اما آن مقدار كه در استطاعت من است مضايقت نكنم پس ردائى كه در تن داشت به دو عطا كرد و سر به آسمان بلند كرد عرض كرد بارخدايا ازاينپس مرك مرا برسان و بر من ساتر كردان و از پس اين دعا چون روزى چند برآمد رنجور گشت و رخت بديگر سراى بست
و فيه ايضا عبد الله جعفر را از ام عون دختر حارث بن عبد المطلب فرزندي شد در وقتى كه عبد الله در شام در نزد معاويه نشسته بود چون بشارت فرزندش آوردند معاويه بشيند گفت اين پسر خود را معاويه نام بگذار و در ازايش صد هزار درهم بگير عبد الله قبول كرد و آن صد هزار درهم بگرفت و به آنكس داد كه كه بشارت فرزندش را آورده بود .
و منقول از كتاب حديقة الافراح است كه روزى عبد الله بن جعفر رضى الله عنهما سوار بود ناگاه مردى در عرض راه با وى دچار شد و عنان اسبش را بگرفت و گفت ايها الامير ترا به خدا سوگند مىدهم كه سر از تنم برگير عبد الله در كار وى مبهوت بماند فرمود آيا عقل از سرت بدر رفته گفت لا و اللّه فرمود پس ترا چه مىشود كه اين سخنگوئى
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 221
مساهمون: شيخ ذبيح الله محلاتى
ص٢٢١