را گم كرد و صوت آن كنيز كه جانپرور بود بمحض اينكه به گوش آن عالم آشنا شد يكباره خرد را بدرود گفت و از جامهء دانائى به لباس رسوائى درآمد و خليع العذار گسسته مهار در هواي آن بديع العذار در گوى و بازار رهسپار همىكشت دوستانش بملامت ملامت همىبرخواستهاند و دشمنانش با سهام خنده همى او را بخستهاند اما او نه بر ملامت ملامتكنندگان وقعى مىگذاشت و نه از خندهء دشمنانش پروائى داشت چه آنكه او را دل بكمند دلدارى دربند و خاطر بهوائى گلعذارى پيوند بود كه نه از نصيحت دوستانش پندى و نه از شماتت دشمنانش گزندى است اتفاقا اين داستان بآستانه عبد الله بن جعفر بردند آن بحر جود و كان سخا مولاى كنيزك را بخواند و آن سيم خام را بچهل هزار درهم خريدارى فرموده بمرد عالم بخشيد عالم چون نگران آن عالم شد بر دست و پاى عبد اللّه بيفتاد از جان دل زبان به ثنايش برگشاد و در شبستان خويش با آن آفتاب كامياب گشت عبد اللّه غلام خود را فرمود تا چهل هزار درهم از بهر نفقهء ايشان حمل كنند تا بفراغت بال و رفاه حال بعيش و عشرت بسر برند .
ابشهى در كتاب مستطرف آورده است كه عبد اللّه بن جعفر را آن كرم وجود بود كه شنوندگان از مقام تصديق بعيد مىشمارند معاوية بن ابى سفيان بهر سال عطاياى بزرك در حضرتش مقدم داشتى و او را بر ديگران تفضيل گذاشتى و اين درياى سخا چنان دست گشودى كه در پايان سال از هجوم وامخواهان در ملال بودى وقتى مردى چهارپائى بخريد و براى فروش به بازار برد عبد اللّه به دو گذشت به آن مرد فرمود اين بهيمه را مىفروشى عرض كرد نمىفروشم ليكن با تو بخشيدم مركوب را بگذاشت و بگذشت و بسراى خويش برفت ساعتى برنگذشت كه بيست تن حمال با كولباره و جوال بر در سراى خويش بديد ده تن حامل گندم و پنج تن گوشت و لباس و چهار تن حامل فواكه و نقل و يكتن حامل مال بود و تمامت آن جمله را به دو دادند و معذرت بخواستهاند .
و نيز در مستطرف گويد كه روزى عبد اللّه بن جعفر در عقيق بر حزين شاعر بگذشت بامدادى سخت سرد بود و حزين جامهاى تن را بقمار باخته بود و بشدت سرما دچار گشته چون عبد اللّه را بديد از مردي بعاريت جامه بگرفت و در حضور عبد اللّه به پاى
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 215
مساهمون: شيخ ذبيح الله محلاتى
ص٢١٥