منم زينب كه چرخ كجمدارى * نصيبم كرده است اشتر سوارى
بگفت ايزن زدي آتش بجانم * كلامت سوخت مغز استخوانم
اگر تو زينبى پس كو حسينت * اگر تو زينبى كو نور عينت
بگفتا تشنه او را سر بريدند * بدشت كربلا در خون كشيدند
جوانانش به مثل شاخ ريحان * مقطع گشته چون اوراق قرآن
چه گويم من ز عباس دلاور * كه دست او جدا كردند ز پيكر
هم عبد اللّه عون جعفرش را * به خاك و خون كشيدند اكبرش را
دريغ از قاسم نوكدخدايش * كه از خون گشته رنگين دست و پايش
ز فرعون و ز نمرود ز شداد * ندارد اينچنين ظلمى كسى ياد
كه تير كين زند بر شيرخواره * كند حلقوم او را پارهپاره
زدند آتش بخرگاه حسينى * بغارت رفت اموال حسيني
مرا آخر ز سر معجر كشيدند * تن بيمار را در غل كشيدند
حكايت گر ز شام و كوفه آرم * رسد گفتار تا روز شمارم
عليا مخدرة فرمود ايزن از برادرم حسين پرسش مىكنى اين سر كه در خانه يزيد منصوب است اين سر حسين است آن زن از استماع اين كلمات دنيا در نظرش تيره و تار گرديد آتش در دلش افتاد مانند شخص ديوانه نعرهزنان بىحجاب با گيسوان پريشان سر و پاى برهنه به بارگاه يزيد دويد فرياد زد اى پسر معاوية رأس ابن بنت رسول اللّه منصوب على باب دارى سر پسر دختر پيغمبر را در خانه من نصب كردهاى با اينكه او وديعه رسول خدا است وا حسيناه وا غريباه وا مظلوماه وا قتيل اولاد الادعياء و اللّه يعز على رسول اللّه و على امير المؤمنين يزيد يكباره دست و پاى خود را گم كرديد فرزندان و غلامان او و عيالات او بر او شوريدند و چنان دنيا بر او تنك شد و زندگى بر او ناگوار افتاد كه مىرفت در خانهء تاريك مىنشست و لطمه به صورت مىزد و مىگفت ما لي و لحسين بن على چاره جز اين نديد كه خط سير خود را عوض كرد نسبت باهلبيت عيال خود را گفت برو عيالات را از خرابه به منزل نيكو قرار بده آن زن بسرعت آمد با چشم