عرض كرد من از خدمتكاران فاطمه زهرا سلام اللّه عليها بودم انقلاب روزگار به اين ديارم افكند و مدتى دراز است كه از اهل بيت اطهار سلام اللّه عليهم خبرى ندارم و بسيار مشتاقم كه يكمرتبه ديگر خدمت خاتون خود عليا مخدره زينب برسم و مولاى خود حسين را زيارت كنم شايد خداوند متعال به دعاى اين طفل حاجت مرا برآورد و بار ديگر ديدهء مرا بجمال ايشان روشن بفرمايد و بقيه عمر را به خدمت ايشان روزگار بسر برم زينب چون بشنيد ناله از دل و آه سرد از سينه بركشيد و گفت اى امة اللّه حاجت تو برآورده شد ها انا زينب بنت امير المؤمنين و هذا رأس الحسين على باب دار يزيد چون آن زن اين بشنيد همانند شخص صاعقهزده مدتى خيرهخيره بعليا مخدره زينب نظر مىكرد يكباره نعره بزد و بىهوش به روى زمين بيفتاد چون به هوش آمد چنان نعره وا حسيناه وا سيداه وا اماماه وا غريباه وا قتيل اولاد الادعيا از جگر بركشيد كه آسمان و زمين را منقلب كرد .
قصه زنى كه نذر كرده بود
و نيز در بحر المصائب آورده است كه يك روز زنى طبقى از طعام آورد و در نزد عليا مخدره گذارد آن مخدره فرمود اين چه طعامى است مگر نمىدانى صدقه بر ما حرام است عرض كرد اى زن اسير به خدا قسم صدقه نيست بلكه نذرى است كه بر من لازم است و براى هر غريب و اسير مىبرم حضرت زينب فرمود اين عهد و نذر چيست عرض كرد من در ايام كودكى در مدينهء رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بودم و بمرضى دچار شدم كه اطباء از معالجهء آن عاجز آمدند چون پدر و مادرم از دوستان اهل بيت بودند براى استشفا مرا به دارالشفاى امير المؤمنين عليه السّلام بردند و از بتول عذرا فاطمه زهرا طلب شفا نمودند در آن حال حضرت حسين نمودار شد امير المؤمنين عليه السّلام فرمود اى فرزند دست بر سر اين دختر بگذار و از خداوند شفاى اين دختر را بخواه پس دست بر سر من گذاشت من در حال شفا يافتم و از بركت مولايم حسين تاكنون مرضي در خود نيافتم و ازآنپس گردش ليل و نهار مرا به اين ديار افكند و از ملاقات مواليان خود محروم ساخت من بر خود لازم كردم و نذر نمودم كه هرگاه اسير و غريبى ببينم چندانكه مرا ممكن مىشود احسان