حضرت زينب ع اين حال را بدانست سخت بناليد و بگريست و قالت يا قوم باللّه عليكم اصبروا هنيئة فقد افتقدت ابنة اخي و قرة عينى چون اين خبر منتشر شد ناله اهل بيت پيغمبر بلند گرديد و آشوب محشر برخواست سران لشكر سراسيمه گرديدند زجر بن قيس بطلب آن دختر بشتاب بيرون شد راوي خبر گويد من نيز با آن ملعون روان شدم و در حوالي منزل او را در حالى بديدم كه حيرت بر حيرتم افزود آن مظلومه دست بر سر داشت و به اطراف نظر مىانداخت گاهى مىنشست و گاهى مىدويد و مىافتاد و فرياد برمىكشيد و يا عمتاه و يا ابتاه و يا اختاه مىگفت گاهى از زحمت راه رفتن فرو مى نشست در آن ريگهاى گرم مىغلطيد و هر دو پاى مبارك خود را با دست مىگرفت از مشاهدت اين حال ملال گرفتم و مبهوت بماندم در اين اثنا زجر ملعون با تازيانه برسيد و بأن دختر نهيب داد و آن دختر بىاختيار بدويد من آن را از در زجر و منع درآمدم و گفتم اى شقى بىباك همىخواهى عالم را بسر سر فنا درسپارى مگر بر لبهاى خشكيدهء او نمىنگرى كه از تاب عطش تفيده است و هيچش تابوتوان نمانده آن دختر از نهيب زجر فرياد وا ضيعتاه وا جداه وا علياه وا ابتاه بركشيد و بهسوى من دويد من زبان به دلدارى گشودم او را تسليت دادم و خاطر مباركش را همى آرام گردم چون اين شفقت از من بديد فرمود اى مرد آخر من دختر پيغمبر شمايم اگر بانديشه كشتن من هستيد مرا چندان مهلت دهيد كه يكمرتبه ديگر ديدار عمها و خواهران خود را بنگرم از شنيدن اين سخن حالم ديگرگون شد گويا از خويشتن برفتم قسم ياد كردم اى دختر و گفتم راه اين خيال از سر بدر كن من نمىگذارم كسى به تو آسيبى برساند پس با كمال مهربانى او را برداشتم و بعمههايش رد كردم .
و در ذيل اين حكايت در طراز المذهب گويد در يكى از منازل شام روز بسيار گرمى بود لشكريان در ميان خيمهاى خود آرميدند و اهل بيت اطهار را در ميان آن بيابان در آفتاب تابان بيفكندند حضرت زينب در سايه شترى به پرستارى على بن الحسين نشسته و با بادبزنى آن حضرت را باد مىزد و همىگفت اى برادرزاده سخت بر من گران است كه ترا به اين حال بنگرم .
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 150
مساهمون: شيخ ذبيح الله محلاتى
ص١٥٠