اثر طبع صباحى
لختى چه داد شرح غم دل بمادرش * آورده رو به پيكر پاك برادرش
كى جان پاك بىتو مرا جان بتن دريغ * از تيغ ظلم كشتهتر و زنده من دريغ
عريان چراست اين تن بىسر مگر بود * بر تشنگان آل پيمبر كفن دريغ الخ
صباحى چهارده بند باستقبال محتشم رفته اين سه بيت نمونهء اشعار اوست كه ذكر شد .
وصال شيرازى
آن دم به بست راه فلك از هجوم آه * كافتاد راه قافلهء غم بقتلگاه
زينب چه ديد پيكرى اندر ميان خون * چون آسمان زخم تن از انجمش فزون
بىحد جراحتى نتوان گفتنش كه چند * پامالپيكرى نتوان ديدنش كه چون
خنجر در او نشسته چه شهير كه در هماى * پيكان از او دميده چه مژگان كه از جفون
گفت اين به خون طپيده نباشد حسين من * اين نيست آنكه در بر من بود تاكنون
يكدم فزون نرفت كه رفت از كنار من * اين زخمها به پيكر او چون رسيد چون
گر اين حسين قامت او از چه بر زمين * گر اين حسين رايت او از چه سرنگون
گر اين حسين من سر او از چه بر سنان * گر اين حسين من تن او از چه غرق خون
يا خواب بودهام من و گم گشته است راه * يا خواب بوده آنكه مرا گشته رهنمون
مىگفت مىگريست كه جانسوز نالهاى * آمد ز حنجر شه لبتشنگان برون
كى عندليب گلشن جان آمدى بيا * ره گم نگشته خوش نبشان آمدي بيا
* * *
آمد به گوش دختر زهرا چه اين خطاب * از ناقه خويش را به زمين زد باضطراب
چون جان خويش جسم برادر به بر كشيد * بر سينهاش نهاد رخ خود چه آفتاب
گفت اى گلو بريده سر انورت كجا است * وز چيست گشته پيكر پاكت به خون خضاب