حاجى سليمان صباحي كاشاني گويد
چون راهشان بمعركه كربلا فتاد * گردون بفكر شورش روز جز افتاد
اعضاى چرخ منتظم از يكديگر گسيخت * اجزاى خاك منتظم از هم جدا فتاد
تابان به نيزه رفت سر سروران دين * جمازهاى پردكيان از قفا فتاد
از تند باد حادثه ديدند هر طرف * سروي ز پا درآمد و نخلى ز پا فتاد
مانده به هر طرف نگران چشم حسرتى * در جستجوى كشته خود تا كجا فتاد
ناگه نگاه پردكى حجلهء بتول * با پارهء تن على مرتضى فتاد
بىخود كشيد نالهء هذا اخى چنان * كز نالهاش بگنبد گردون صدا فتاد
پس كرد رو به يثرب از دل كشيد آه * نالان بگريه گفت ببين يا محمداه
اين رفته سر به نيزهء اعدا حسين تو است * وين مانده بر زمين تن تنها حسين تو است
اين آهوى حرم كه تن پاره پارهاش * در خون كشيده دامن صحرا حسين تو است
اين مهر منكسف كه غبار مصيبتش * تاريك كرده چشم مسيحا حسين تو است
اين سر بريده از ستم زال روزگار * كز ياد برده ماتم يحيى حسين تو است
اين لالهگون عمامه كه در خلد بهر آن * معجر كبود ساخته زهرا حسين تو است
اندك چه كرد دل تهى از شكوه با رسول * گيسو گشود و ديده سوي مرقد بتول
كى بانوى بهشت بيا حال ما ببين * ما را به صد هزار بلا مبتلا ببين
در انتظار وعدهء محشر چو ماندهاى * بگذر بما و شور قيامت به پا بين
بنگر به حال زار جوانان هاشمى * مردانشان شهيد و زنان در عزا ببين
آن گلبنى كه از دم روح الامين شگفت * خشك از سموم حادثهء كربلا ببين
وان سينهاى كه مخزن علم رسول بود * از شصت كين نشانهء تير جفا ببين
وان گردنى كه داشت حمايل ز دست تو * چون بسملش بريده به تيغ از قفا ببين