بر حد و قياس دست نمىيافتم به مسجد جامع مىرفتم و نماز مىگذاردم و در برابر آفرينندهء همگان فروتنى مىكردم . تا آنكه دشوارى بر من گشوده مىشد و مشكل آسان مىگشت و بخانهام باز مىگشتم و چراغ را در پيش مىنهادم و به خواندن و نوشتن سرگرم مىشدم تا آنكه خواب بر من چيره مىشد و ناتوانى دست مىداد بنوشيدن ساغرى از باد ، رومىآوردم و نيروى من بازمىگشت .
سپس دوباره به خواندن برمىگشتم و گاهى كه اندك خوابى مرا در مىگرفت مهمترين اين مسائل در خواب بر من گشاده مىشد ، تا آنكه بسيارى از وجوه مسائل در خواب بر من آشكار شد و بدينگونه همهء دانشها بر من استوار شد .
و آنچه در آن زمان آموختم مانند آنست كه الآن آموخته باشم و تا امروز چيزى بر آن افزوده نشده است . تا آنكه در علم منطق و طبيعى و رياضى استوار شدم . پس بالهى پرداختم و كتاب ما بعد الطبيعة را خواندم و از آنچه در آن بود چيزى نمىفهميدم و انديشهء واضع آن بر من پوشيده ماند . تا آنكه بيست بار از نو خواندم و در يادم ماند و بااينهمه آن را نمىفهميدم و بدان راه نمىبردم و از خود نااميد شدم و گفتم براى فهم اين كتاب راهى نيست .
در همان روزها روزى چاشتگاه در بازار كتابفروشان بودم دلالى مجلدى در دست داشت و مرا خواند و آن را به من نمود و من بهسختى رد كردم و مىپنداشتم كه از آن سودى در اين دانش نيست . و مرا گفت اين را از من بخر كه ارزانست بسه درهم به تو مىفروشم و خداوند آن به بهاى آن نيازمندست . پس
مؤلفين كتب چاپى فارسى و عربى از آغاز چاپ تاكنون ( فارسي ) — صفحة 783
مساهمون: خانبابا مشار
ص٧٨٣