من آن را خريدم و آن كتاب از ابو نصر فارابى بود در اغراض ما بعد الطبيعة و بخانهام بازگشتم و به خواندن آن شتافتم و در همان زمان اين كتاب بر من گشوده شد بدان جهت كه در دل من آماده بود و از آن شادى كردم و روز ديگر چيز بسيار به تهى دستان صدقه دادم سپاس خداى را .
و شاه بخارا در اين هنگام نوح بن منصور بود و او را بيمارى پيش آمد كه پزشكان از آن درماندند و نام من در ميانشان بواسطهء بسيار خواندن مشهورتر بود و از من در برابر او ياد كردند و خواستند كه مرا بخواهد پس من رفتم و در درمان كردنشان يار شدم و به خدمت او پيوستم .
سپس روزى از وى دستورى خواستم كه بكتابخانهشان بروم و آنچه از كتابهاى پزشكى در آنجا هست بخوانم و مطالعه كنم . پس مرا دستورى داد و بسرائى اندر شدم كه خانههاى بسيار داشت و در هر خانهاى صندوقهاى كتاب بود كه روىهم انباشته بودند . در يكخانه كتابهاى تازى و شعر ، در ديگرى فقه و بدينگونه در هر خانهاى كتابخانههاى دانش . پس بر فهرست كتابهاى اوائل نگريستم و هرچه از آنها را كه بدان نياز داشتم خواستم و كتابهائى يافتم كه نام آنها به بسيارى از مردم نرسيده بود و منهم پيش از آن نديده بودم و پس از آن هم نديدم . پس اين كتابها را خواندم و از آنها سود برداشتم و اندازهء هر مردى را در دانشى دريافتم . و چون به 18 سالگى رسيدم از همهء اين دانشها فارغ آمدم . آن روز بيشتر از امروز دانشى در برداشتم اما امروز در من پختهتر است و گرنه دانش يكيست و پس از آن چيزى بر من تازه نشد .
مؤلفين كتب چاپى فارسى و عربى از آغاز چاپ تاكنون ( فارسي ) — صفحة 784
مساهمون: خانبابا مشار
ص٧٨٤