كند وشك در نبوت حضرت پيغمبر صلى الله عليه وآله داشته باشد هفدهم حد كسى كه تصديق
نمايد دعوى آن كسى را كه دعوى پيغمبرى كند هجدهم حد مسلمانى كه ساحر باشد وسحر كند
نوزدهم حد كسى كه با زن شخصي زنا كند چه شوهر را كشتن أو جايز است ودر اين كشتن
كفاره بر أو لازم نيست اما اگر به حسب شرع زناى أو را ثابت نسازد قصاص بر أو لازم است بيستم
حد مرتد فطرى يعنى مردى كه پدر أو مسلمان باشد وأو كافر گردد بيست ويكم حد مرتد ملى
يعنى مردى كه پدر أو كافر باشد وأو مسلمان شود وبعد از اسلام كافر گردد چه أو را توبه بايد
فرمود وتا سه روز مهلت بايد داد پس اگر مسلمان نشود أو را بايد كشت واگر اينچنين
شخصي سه مرتبه توبه كند وباز كافر شود در مرتبه چهارم أو را بايد كشت ومرتد شدن يا
بقول است چون گفتن چيزى كه دلالت بر كفر أو كند يا به فعل است چون سجده كردن بت ودر
نجاست انداختن مصحف به قصد استهزا واستخفاف وشروط مرتد ملى وفطرى چهار است
أول آنكه بالغ باشد چه اگر طفلى مرتد شود تعزيرش مىكنند دوم آنكه عاقل باشد چه مرتد
شدن ديوانه را تعزير لازم است سيم آنكه مختار باشد چه اگر به اكراه أو را مرتد سازند چيزى
بر أو لازم نيست چهارم آنكه قصد داشته باشد پس اگر بي قصد از أو واقع شود چيزى بر أو
لازم نيست وتوبه مرتد فطرى به حسب ظاهر مقبول نيست وتصرفات أو چون هبه وعتق
وتدبير ووصيت صحيح نيست وزن أو في الحال عده وفات نگاه مىدارد واگر چه به أو دخول
نكرده باشد بر قول أقوى وميراث خوار تركه أو را ميانه خود قسمت مىكنند واگر چه أو را
نكشته باشند واگر زن مرتد شود أو را نمىتوان كشت بلكه حبس مخلد بايد كرد ودر أوقات
نماز أو را بايد زد ولباس خشن در أو پوشانيد تا آنكه توبه كند يا بميرد ومرتد ملى را توبه
بايد داد واگر از توبه كردن امتناع نمايد أو را بكشند واين مرتد را تا نكشند ورثه أو ميراث
أو را قسمت نمىكنند وتصرفات أو صحيح نيست تا آنگاه كه مسلمان نشود وزن أو عده طلاق
نگاه مىدارد نه عده وفات پس اگر در عده طلاق توبه كرد همان زن اوست واگر بعد از
عده توبه كرد زن أو نيست وتوبه مرتد آنست كه اقرار كند به آنچه اقرار كرده بود ونماز
كردن أو كافى نيست واگر بعد از مرتد شدن ديوانه شود كشتن أو جايز نيست وولديت
أو به سبب مرتد شدن ساقط مىشود پس نمىتواند كه دختر صغير خود را جهت ديگرى
عقد كرد يا جهت پسر صغير خود زنى خواست وهمچنين كنيز خود را به شوهر نمىتواند داد
جامع عباسى ( فارسي ) — صفحة 424
مساهمون: الشيخ البهائي العاملي
ص٤٢٤