مفشان به چهره ، زلف شبآسا ، خداى را * يكسان روا مدار چنين صبح و شام ما
و نيز :
حلقه بر دل مىزند غمهاى دوست * گنج مىجويد همى ويرانه را
شمع را گو رخ نيفروزد چنين * چند منع از سوختن ، پروانه را
و نيز :
فاش ترسم كند آخر رخ زردم غم عشق * تا برد زردى او ديده خونبار كجاست
آنكه از تيغ جفا كشت طرب را و برفت * كاش مىگفت دگر وعده ديدار كجاست
و نيز :
سرمستى جاودان كسى راست * كان لعل لبان مكيده باشد
بيزار ز هرچه شادى آن دل * كز شهد غمت چشيده باشد
با دوست ميسّر است پيوند * آن را كه ز خود بريده باشد
شيخ حسين طريحى
از اهل عراق عرب ، به مناسبتى به اصفهان مىآيد و در مدرسهء عربان كه در آن موقع ، مخلّا و مناسب بوده است براى تزكيهء نفس و مجاهدت سكونت اختيار مىكند . حكايت كرده بوده است كه در آن ايّام هر شبانهروزى به بادامى ، گذران مىكردم .
به سبب آنكه از اهل علم و تحصيل بود با خانوادههاى علما مربوط شد ، دختر يكى از نوادههاى سيّد رشتى را به زنى گرفت و خانهاى تحصيل نموده در آنجا مشغول ارشاد طالبين گرديد ، و منتسب بود به استاد غلامرضاى شيشهگر .