به خدنگم چو زدى ، سينهء گرمم مشكافت * كه ز پيكان تو در دل اثرى پيدا نيست
برهم زدم از ذوق اسيرى پروبالى * ور نه سر پرواز ز كنج قفسم نيست
و نيز :
چه دام است اينكه هر مرغى كه مىگردد گرفتارش * نمىآيد به خاطر پرفشانىهاى گلزارش
و نيز :
از وصالم چه تمتّع كه تو اى آفت هوش * تا نشينى به كنارم ، ز ميان برخيزم
و نيز :
با گدايى تو ، از خواجگىام باشد ننگ * با غلامى تو ، از خسروىام باشد عار
و نيز :
خوشنغمه بلبلان چمن را چه شد كه زاغ * بر شاخ گل نشسته و فرياد مىكند
آخوند مسيحا طبيب ( شاعر )
داماد و شاگرد آقا حسين خوانسارى است . سالها در اصفهان به طبابت و مدرسى علوم مختلفه اشتغال داشت . شعر بسيار و منشأت نفيسه از او نوشتهاند .
تخلّص ، صاحب مىكرده از اوست :
پيوند الفت تو چو تار نظاره است * تا چشم مىزنى به هم ، اين رشته پاره است