تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رجال و مشاهير اصفهان ( الاصفهان ) ( فارسي ) — صفحة 225

مساهمون:

ص٢٢٥
على بن شاذان شخصى را نزد داود فرستاد كه از نبودن حسن در امورات ديوانى بلخ اختلال پيدا شده و درخواست او را نمود ، داود كه مرتبه لياقت او را فهميد و نصيحت حسن را براى خدمت به فرزند خود لازم ديد ، از قبول درخواست ابن شاذان استنكاف كرد ، و به آلب ارسلان محمّد توصيه نمود كه با رأى حسن مخالفت ننمايد و به او نظر پدرى داشته باشد . خواجه حكايت كرده كه وقتى محصّلان مرا از جايى به جايى مىبردند بر اسب لاغر بدرفتارى سوار بودم و نهايت پريشانى را داشتم ، ناگاه سوارى بر اسب فربه راهوار رسيد و گفت حسن مىخواهى اسب خود را با اسبت بدل كنم ، گفتم چه جاى تمسخر و استهزا است ، جوان پياده شد و مرا بر اسب خود سوار كرده بر اسبم نشست و رفت ، چون كسى او را نمىشناخت من و موكلانم متعجّب شديم . و هم گويد قبل از وزارت آلب ارسلان ، روزى آلب ارسلان را سفرى پيش آمد مرا هم به ملازمت خود امر كرد ، در حالتى كه لوازم سفر نداشتم و متحيّر ماندم وضو ساخته در مسجدى كه درب سرايم بود رفتم و به درگاه كريم بنده‌نواز نياز بردم ، ناگاه نابينايى به مسجد درآمد و پرسيد كيست در مسجد ؟ من جواب ندادم ، نابينا براى اطمينان اطراف مسجد را با عصا گرديد و جستجو كرد كسى را نيافته به محراب رفت زمين را شكافت ، كوزه‌اى مملوّ از مسكوك بيرون آورد قدرى با آن‌ها بازى كرد و چند درم ديگر بر آن‌ها افزوده باز در زمين پنهان ساخت و از مسجد بيرون شد . من زرها را برداشته تدارك خود را نمودم و به سفر رفتيم ، در ايّام وزارت ، روزى نابينا را در بازار ديدم از او پرسيدم زرهاى گم‌كرده را پيدا كردى ؟ نابينا دست انداخت به دامن من و گفت از روزى كه زرها مفقود شده بود تا به حال به كسى ابراز نكرده بودم اكنون دانستم كيفيت حال چيست ، من چندين برابر زرها را به او بازداده با يكى از متملكات خود . وقتى آلب ارسلان به سلطنت رسيد حسن در وزارت او مدّت ده سال