اوست :
يكى دنيا يكى عقبى پسندد * يكى زشت و يكى زيبا پسندد
من از دنيا و عقبى هر دو بيزار * پسندم آنچه را مولا پسندد
و له ايضا
به قتلم يار آن شب كرد آهنگ * سرش خالى ز صلح و دل ، پر از جنگ
ز آه آتشين منهم به قلبش * زدم تيرى ، دريغا ، خورد بر سنگ
و له ايضا :
مكان اهل دل دير مغانست * دل ناظم مقيم آن مكانست
پس از مرگ ار مزارم از تو پرسند * بگو در سينههاى عارفانست
و له ايضا :
بسى كردم تفحص در ره يار * كه آيا ره كجا آن شاه دارد
عنان تابى انديشه به دل گفت * كه بر دلهاى خونين راه دارد
و له ايضا :
شنيدستم كه روزى ميرداماد * بهايى را بگفت اى پير استاد
خدا گويى كه پيش از ما سوا بود * نبد چون ما سوا پس حق كجا بود
جوابش داد پس شيخ بهايى * كه اى كشّاف راز كبريايى
تو دانى جسم و جان هستند همرأى * بگو در جسم جان دارد كجا جاى
نه جان از جسم انسانست مستور * نه ديد جان به كس دادند دستور
نشد ناظم ز سرّ حق كس آگاه * بود پويندهء اين راه گمراه
خرد بر كنه ذات او برد پى * اگر مورى نمايد قلزمى طى
و له ايضا :