تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رجال و مشاهير اصفهان ( الاصفهان ) ( فارسي ) — صفحة 130

مساهمون:

ص١٣٠
برخيز ساقيا بده آن آب آتشين * تا آنكه خاك بر سر بوك و مگر شود سرو از خجالتش سر خود افكند به زير * گر سوى باغ قامت او جلوه‌گر شود رانم چو بر زبان صفت قند لعل او * گويى دهان من همه پر از شكر شود از اشك چشم در غم هجران آن صنم * ترسم كنار خويش چو بحر خزر شود پيدا از امر اوست وجود و عدم همى * بر حكم او مطيع قضا و قدر شود غمگين مباش از غم هجرش بهار ، از آنك * روز وصال او ، غم عالم بدر شود
* * *
اى كه هردم به جگر مىزنى از مژگان تير * چه شود گر ببرم من ز لب لعلت تير آن بت ماه جبين پرده برافكند ز رخ * تا كه از مهر فروزان ببرد يكسره تير زلف پرچينش خوشبوىتر از نافه چين * چشم مخمورش برده است همه رتبه تير آن‌چنان عشق رخش كرده مرا سرگردان * كه دوعالم شده پيش نظرم تيره و تير اى سيه‌زلف صنوبر قد من ، رحمى كن * كه از آن موى ميانت شده‌ام همچون تير