برخيز ساقيا بده آن آب آتشين * تا آنكه خاك بر سر بوك و مگر شود
سرو از خجالتش سر خود افكند به زير * گر سوى باغ قامت او جلوهگر شود
رانم چو بر زبان صفت قند لعل او * گويى دهان من همه پر از شكر شود
از اشك چشم در غم هجران آن صنم * ترسم كنار خويش چو بحر خزر شود
پيدا از امر اوست وجود و عدم همى * بر حكم او مطيع قضا و قدر شود
غمگين مباش از غم هجرش بهار ، از آنك * روز وصال او ، غم عالم بدر شود
* * *
اى كه هردم به جگر مىزنى از مژگان تير * چه شود گر ببرم من ز لب لعلت تير
آن بت ماه جبين پرده برافكند ز رخ * تا كه از مهر فروزان ببرد يكسره تير
زلف پرچينش خوشبوىتر از نافه چين * چشم مخمورش برده است همه رتبه تير
آنچنان عشق رخش كرده مرا سرگردان * كه دوعالم شده پيش نظرم تيره و تير
اى سيهزلف صنوبر قد من ، رحمى كن * كه از آن موى ميانت شدهام همچون تير