و له
شام سياه گفتى خصمى است تيرهروى * كز اخترانش در بر خفتان زرنگار
يا لعبتى است زنگى همخوابهء سپهر * كش همچو جان شيرين بگرفته در كنار
رخشنده اختران را در پهنه مسير * گفتى مگر مجره ماريست مهرهبار
با خار نيست سركش گردون سفله را * بگرفته همچو تنين بر گنج زر قرار
و له ايضا
از آن بدكنش ديو ريمن چه خواهى * ز تلبيس ابليس نادان نويسم
وزان ديگرت گر هواييست در سر * همه حيلت و مكر و دستان نويسم
نگهبان از ايشان بلاييست بر جان * به جان زان بلاى نگهبان نويسم
نمايان از ايشان عذابيست بر دل * به دل زان عذاب نمايان نويسم
به خوف عداوت ازين ديو شكلان * به حرز تن آيات قرآن نويسم
ز بيم مضرت ازين غول طبعان * به حفظ بدن ام صبيان نويسم
به جانشان گر از من امانى ببايد * امان در دم تيغ بران نويسم
به تنشان گر از من پناهى بشايد * پناه از سر تير بران نويسم
ازيشان چو ننگ آيدم در حقيقت * مبادا كه نامى از ايشان نويسم
سخن از حبيب آورم با رقيبش * ز بستان و يا بوستانبان نويسم
از آن ماه مشكين سلب قصه رانم * به ظلمت دراز آب حيوان نويسم
به وحشت گه دهر در ناگزيرى * ز وحشى غزال گريزان نويسم
به كينورزى خويش ازين مهرنامان * چه تهمت سرايم چه بهتان نويسم
همه خصم جانند و غارتگر دين * به علم شهادت چه كتمان نويسم
ز ترصيع و تجنيس اشعار گويم * ز تنظيم و تدوين ديوان نويسم
بيانات تصديق از هر زمانى * به تأويل انجيل و فرقان نويسم
مقالات تحقيق از هر لسانى * به تضليل گبر و مسلمان نويسم
ز سير و سكون سپهر و كواكب * ز چرخ قمر تا به كيوان نويسم