تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1607

مساهمون:

ص١٦٠٧

و له ايضا

اقبال يافت رونق و فرماندهى كمال * تا بوسه داد پاى تو را مسند جلال اى در بلاد حكم تو جارىتر از قضا * وى در قلوب مهر تو سارىتر از خيال كوه اين‌چنين ثبات ندارد مگر تو را * يزدان چه پايه تاب‌وتوان داد احتمال خصم از تو جان كجا برد آرى چه مىكند * با باز تيزچنگل مرغ شكسته‌بال ضد تو هرچه بيش تو را نام بيشتر * مشهور شرق و غرب نشد قبله بىشمار هرچند روزگار هرى ناگذشته ماند * هرگز نبود مايهء انديشه و ملال در فتح مكه ختم رسل وعدهء صريح * فرمود و حكمتش عقب انداخت چند سال هنگام آن رسيد كه در ملك هند و سند * بر اوج آسمان ببرى رايت جلال سال دگر امير بخارا و خان بلخ * بر آستان شاه نهد روى ابتهال در حالتى كه فكر مديح تو مىكنم * شعرم ز يمن مدح تو سحرى شود حلال ليكن بدين حقارت من باشد اين هنر * چون بادهء مروق در كاسهء سفال

و له ايضا

غم زمانه دلم را چنان گرفته فرو * كه ماه روزه به سر رفت و غم نرفت ازو مگر به باده توان كرد چارهء غم دل * كجاست ساقى سيمين عذار غاليه مو الا بيار به اقبال صدر نيك‌اختر * كه دين و دولت ما رنگ ازو گرفته و بو ببرده فضلش ذل از سؤال و ننگ از فقر * گشوده جودش چين از جبين و خم ز ابرو ثناى اهل زمين پيش عزتش قاصر * گناه خلق جهان نزد همتش معفو فلك ز رفعت او عاريت گرفته مقام * ملك ز طينت او مستعار خواسته خو نايج نعمش دررسيده بر هر جاى * مآثر كرمش برگذشته از هر سو به يك اشارهء او سوخته است خانهء ظلم * ز يك ارادهء او ساخته است كار عدو به كنه وصفش حاشا كه پى برد هيهات * سمند وهم اگر قرنها كند تك و پو ز راى روشن و حزم متين و عزم درست * جهان سراسر دارد چو گلشن مينو