و له ايضا
اقبال يافت رونق و فرماندهى كمال * تا بوسه داد پاى تو را مسند جلال
اى در بلاد حكم تو جارىتر از قضا * وى در قلوب مهر تو سارىتر از خيال
كوه اينچنين ثبات ندارد مگر تو را * يزدان چه پايه تابوتوان داد احتمال
خصم از تو جان كجا برد آرى چه مىكند * با باز تيزچنگل مرغ شكستهبال
ضد تو هرچه بيش تو را نام بيشتر * مشهور شرق و غرب نشد قبله بىشمار
هرچند روزگار هرى ناگذشته ماند * هرگز نبود مايهء انديشه و ملال
در فتح مكه ختم رسل وعدهء صريح * فرمود و حكمتش عقب انداخت چند سال
هنگام آن رسيد كه در ملك هند و سند * بر اوج آسمان ببرى رايت جلال
سال دگر امير بخارا و خان بلخ * بر آستان شاه نهد روى ابتهال
در حالتى كه فكر مديح تو مىكنم * شعرم ز يمن مدح تو سحرى شود حلال
ليكن بدين حقارت من باشد اين هنر * چون بادهء مروق در كاسهء سفال
و له ايضا
غم زمانه دلم را چنان گرفته فرو * كه ماه روزه به سر رفت و غم نرفت ازو
مگر به باده توان كرد چارهء غم دل * كجاست ساقى سيمين عذار غاليه مو
الا بيار به اقبال صدر نيكاختر * كه دين و دولت ما رنگ ازو گرفته و بو
ببرده فضلش ذل از سؤال و ننگ از فقر * گشوده جودش چين از جبين و خم ز ابرو
ثناى اهل زمين پيش عزتش قاصر * گناه خلق جهان نزد همتش معفو
فلك ز رفعت او عاريت گرفته مقام * ملك ز طينت او مستعار خواسته خو
نايج نعمش دررسيده بر هر جاى * مآثر كرمش برگذشته از هر سو
به يك اشارهء او سوخته است خانهء ظلم * ز يك ارادهء او ساخته است كار عدو
به كنه وصفش حاشا كه پى برد هيهات * سمند وهم اگر قرنها كند تك و پو
ز راى روشن و حزم متين و عزم درست * جهان سراسر دارد چو گلشن مينو