عرشتان بيشهگه و آبخور آمد نه زمين * شير حقيد نه هر شير عرينيد همه
زان رخ چون مه و خورشيد و از آن قدر بلند * آسمانيد كه بر روى زمينيد همه
خوان نعمت ز ازل زاد شما بود و شما * از قناعت ز پى نان جوينيد همه
وحشت است از ملكالموت كسى را كه شما * دور ازو در نفس بازپسينيد همه
هركه در كين شما زاده ز ما در بزنا * ما بر اينيم و شما نيز بر اينيد همه
روحتان رفته به عرش و تنتان مانده به فرش * نتوان گفت كه در خلد برينيد همه
فرشيان را كه تهىدست ز علم و عملند * گنج عرشيد كه در خاك دفينيد همه
صبح را چاك گريبان ز الم تا كه شما * سينهچاك از ستم شمر لعينيد همه
چشمتان چشمهاى از تشنهلبى ز اهل ستم * گرچه خود چشمهاى از ماء معينيد همه
روبه از پهلويتان طعمه ربا گرچه شما * دشت را روز وغا شير عرينيد همه
در مصالحهء ايران و روس گفته
از چه ره اى چرخ بر گزافه چميدى * بيهده ره بر خلاف شاه بريدى
پير خرف بودى و شدى بچهء خرد * شير ز پستان حادثات مكيدى
تنت نيامد به فربهى ز نزارى * هرچه به صحراى خشك فتنه چريدى
بر در دار از شرم بر گنه اينك * با قد لرزندهتر ز شاخهء بيدى
پادشها هرچه در كه چرخ ببندد * تو بگشايش ز كردگار كليدى
هرچه در آن بد هواى نفس نهادى * هرچه در آن بد رضاى حق طلبيدى
نه رخ ساقى نه روى مطرب خستى * نه لب ساغر نه لعل يار گزيدى
غلغل محشر ز فوج درنفكندى * صور قيامت ز كوس درندميدى
صلح گزيدى ز جنگ روس و جز از اين * مصلحت دين كردگار نديدى
هرچه زر اندر خزينه بد ز كموبيش * دادى و جانهاى كاينات خريدى
قطعه
شهريارا دريد گرگ ستم * رمهء خلق اين بلد همه را