بيا تا بر اين خاك آبى زنيم * هلال از كف آفتابى زنيم
جوانى بجوييم و جامى ز مى * به پيرى بجوييم كامى ز وى
نه كامى كه تن كامياب از تنست * نه جامى كه در خورد بشكستن است
نه زان مى كه غم را بسوزد بساط * از آن مى كه آتش زند در نشاط
نه ز ابى كه از چشم و سر خاك شست * از آبى كه خود جان و دل پاك شست
ازين آب گر شويى از چشم خاك * نبينى تو از خاك جز نور پاك
خدا نور پاك و جهان سايه است * جهاندار از آن سايه پرمايه است
در مدح خاقان مغفور
فروماندهام خيره در كار او * چه گويم كه باشد سزاوار او
اگر ابر گويم گهر بارد او * و گر چرخ گويم درنگ آرد او
اگر بحر پيدا نشد ساحلش * و گر كوه سنگين نيامد دلش
اگر شاه بر وى سزاوار نيست * وزين برترم جاى گفتار نيست
در صفت عمارت و هر مصراعى تاريخ سال بناى آنست
به سالى همايون و فرخ به فال * سر سروران آن شه بىهمال
شهنشاه دريادل ابركف * بر طبع او چه گهر چه صدف
كه با روسيان جنگ آهنگ داشت * به اين ره هم آهنگ آن جنگ داشت
درين عرصهء دلكش دلربا * كه آرد به تن جان شميم صبا
بنه پرده زد قبه خرگاه او * چهارم فلك خرگه جاه او
درين دشت چندى بياسود و ماند * از آنجاى لشكر سوى روس راند
چو راندى ابر اشهب ديو تك * ملك از فلك خواندى الامر لك
بيفتاد ازين وادى اينسو رهش * بر اين تل كه مىبود منزلگهش
ز حكم وى اين قصر پيراسته * چو قصر فلك يا بى آراسته
چنان اندرين قصر افكنده نور * كه در صحن گردون فروزنده هور