مطلع الثانى فى المدح الخاقان المغفور
در قيد مهرش پاى دل چون شد دل كين پرورش * رفت از كفش كالاى دل كو غمزهء غارتگرش
تا دل نداد آن دلشكن باور نبودش در دمن * باشد به فكر خويشتن اكنون كه آمد باورش
هر شب نخفتن تا سحر بىوعده بودن منتظر * باور نكرد از من مگر وقتى كه آمد بر سرش
معشوق كار افتاد به دلبر ده و دلداده به * افكنده و افتاده به مجروح و بر كف خنجرش
هم خط بر آن رخسار به هم سبزه بر ازهار به * هم گل ميان خار به امين ز گلچين پيكرش
هرگز نهد دل زيركى در دست نادان كودكى * نقدر ؟ ؟ ؟ را دهى صد جان يكى با وعدهء مشتى زرش
شد مهر و كين پيشش يكى با نيك و بد كيشش يكى * بيگانه و خوشش يكى عشق و هوس يكسان برش
آن طرز غافل ديدنش آن ديدن و خنديدنش * آن بىسبب رنجيدنش آن رنجش صلحآورش
با غير خفتن تا سحر از محرمان كردن حذر * بىموجبى خواندن به بر بىجرم راندن از درش
چند اى دل بيهودهگو مهر بتان كينهجو * بركن نهال آرزو چون بهره نبود از برش
تار امل بگسسته به جام هوس بشكسته به * درج غزل دربسته به ناسفته بهر گوهرش
قانون مدحت ساز كن مدح ملك آغاز كن * درج معانى باز كن گوهرفشان شو بر درش