نيستند ار دشمن جان جراحت ديدگان * جاى دلها از چه در زلف معنبر داشتند
ور علاج ناتوانانش نبودى در نظر * پس چرا از چشم و لب بادام و شكر داشتند
فى الحكمة و الموعظة
طلع الصبح فاضت الانوار * يكى از خفتگان نشد بيدار
پند گيريد چند از اين غفلت * شرم داريد تا كى اين پندار
اى بس آزادگان سرو خرام * پاى خجلت به گل درين گلزار
اى بسا زيركان پرمايه * دست حسرت به سر در اين بازار
مانده از رهروان در اين وادى * ز اشك خونين و آه آتشبار
شعلههاى نهفته در دل سنگ * غنچههاى شكفته بر سر خار
شد كمال آيت زوال اى دل * عسعس الليل كادت الاسحار
تا توانى گسست عهد به بند * تا توانى شكست توبه بيار
خاكسارى گزين نه سنگدلى * كايد از خاك گل ز سنگ شرار
كوش تا نقد دل به دست آرى * كه بجز دل نمىستاند يار
آخر اى كشت دل گياه به روى * آخر اى ابر ديده قطره بيار
ماندهاى از قفا صدايى زن * گمرهى گوش بر درايى دار
سست منشين مگر توانى جست * رهبرى چيست و مركبى هموار
مركبت نيست غير فضل يكى * رهبرت چيست مهر هشت و چهار
چند بر پرده نقش مىفكنى * دع الاوثان و اكشف الاستار
پرده بردار تا عيان نگرى * ليس فى الدار غيره ديار
شهرها بينى اندر آن يكسان * مسجد و دير و سبحه و زنار
بزمها بينى اندر آن يكرنگ * عاشق و يار و بيدل و دلدار
بىلب و گوش گرم گفت و شنيد * مست بىباده بىخرد هشيار