در مدرس تلقينش نفس ملكوتى * در حيرت نادانى چون كودك نادان
و له
تا كه آن آرام جان شد سوى آذربايجان * هر زمان افروزدم حرمان او آذربايجان
گرمتر دارم دل از هجرش ز كاخ زردهشت * سردتر دارم دل از يادش ز باد مهرگان
نازكاندامش به جوشن سختدل در پاكتن * پرنيانى اندر آهن آهنى در پرنيان
بخت اگر صورت پذيرد پيش او بوسد زمين * عقل اگر پيكر گزيند نزد او بندد ميان
با دل و دستش هى جود و هنر به سرشتهاند * چو فطانت با ذكا و چون لطافت با روان
و له ايضا فى مدح السلطان المغفور
چو بامداد ز نخچيرگاه شاهنشاه * رسيد مونس جانم چمانچمان از راه
ز عشوه بسته لب و زلفكان فكنده به دوش * ز ناز برزده دامان و كج نهاده كلاه
به لب بدخشى لعل و به زلف چينى مشك * به قد فراخته طوبى به رخ فروخته ماه
* * *
بر فراز سرو سيمين آفتاب آوردهاى * همطراز آفتاب از مشك ناب آوردهاى
جادوان را فتنه فتيان بابل كردهاى * آهوان را آفت شيران غاب آوردهاى
1023 نشاط اصفهانى
اسم شريف آن جناب ميرزا عبد الوهاب از فضلا و عرفاى زمان خود به مزيد كمالات و علو حالات امتياز داشتهاند و همهء معاصران آثار او را در دفاتر به طرزى خوش نگاشتهاند در دولت خاقان مغفور مبرور جنت آشيان كمال عزت و حشمت و اعتبار حاصل كرده بودند و در امورات كلى تصرفات مىفرمودند با وجود فقر صاحب همت و با عدم استكبار سيدى جليل و معتمدى