از غبار سم اسبان چرخ را نيلىسلب * وز نم خون دليران كوه را لعلى ازار
نعرهء كوس ترا از فتح باشد زير و بم * جامهء جنگ ترا از نصر باشد پود و تار
در مصاف از جوش پيلان تو گويد آسمان * هان جز از جانور به رزم آورده حكمش كوهسار
هم در مدح مهاراج ممدوح خود گفته
بريد باد صبا دوشم از ره شبگير * همىرساند پيامى ز بارگاه وزير
كه اى ز تربيتم خاطرت به جادهء نظم * چنان بشد كه سبق برد از جرير و ظهير
قلمت آنكه ز تحرير نقطه بد عاجز * به عون مدحت من نكتهگير شد بر تير
كليل نطق تو شد آنچنان به تلقينم * كه طوطى قفس دهر را دهد تشوير
سفر گزيدى و كردى بهانه حب وطن * تو چون بهانه گزيدى شدم بهانهپذير
شنيدم آنكه به ايوان شاه بردى راه * كه آستانش فلك را بود مشار و مشير
يكى قصيده كه بد بارنامهء شعرا * به شاه خواندى وز شه نيافتى توقير
به جمله اين سخن از من به عرض شاه رسان * بزميى كه نداريش رنجه گوش ضمير