در مدح امير اسماعيل جامى فرمايد
دوش چون دست قضا بىعمل سرمه و ميل * داد از مكحل شب چشم جهان را تكحيل
شد فروزنده درين كاخ هزاران مجمر * گشت تابنده براين طاق هزاران قنديل
مجلسى ديدم دلكش تهى از قالاقال * محفلى ديدم خرم برى از قيلاقيل
گه قمر صفحهء زنگار همىسود به سيم * گه شفق لوحهء شنگرف همىشست به نيل
درك آثار قمر كرد زمين بىتقويم * حل اشكال فلك كرد زحل بىتحصيل
داس مه سنبله زين مزرعه ندروده هنوز * كرده مريخ محارب به ترازو تحويل
زهره مىخواند در آن بزم ز اشعار شهاب * مدحت مير فلك مرتبه مير اسماعيل
كوه در نرد وقار تو سبكوزن و خفيف * ابر در جنب عطاى تو دنىطبع و بخيل
در تدابير ممالك همه فكر تو بليغ * در قوانين مسالك همه سعى تو جميل
ابر از تاب كفت چهره برآلوده به خاك * چرخ از رشك درت جامه براندوده به نيل
سرو را حال من از شرح و بيان مستغنى است * چه كنم ذكر كه دانى همه را بالتفصيل
در پريشانى من بنده همين وصف بس است * كه غريب است و عليل است و غريم است و معيل