و له ايضا
رسيد موكب عيد سعيد فرخ فال * قرين خرمى و عيش و دولت و اقبال
نهاد دوش ز سير سپهر بيضهء زر * در آشيانهء مغرب تذرو زرينبال
به روى صفحهء زنگارفام مينا عيد * گرفت صورت نوعى به بهترين اشكال
چنان كه حلقهء دف در مجالس عشرت * ز طرف دايرهء چرخ شد پديد هلال
بهسان ابروى خوبان ز طرف بام بلند * به شكل تيغ دليران ميان صف جدال
چنان منور و موزون به پيش ديدهء عقل * چنان درست و خوشانداز پيش دست خيال
كه شكل دايرهء نون به روى صفحهء سيم * شود كشيده ز دست محيط فضل و كمال
ايضا فى التهنئة و المديحة
باليمن و السعادة به تقدير ذوالجلال * بازآمد آب عشرت و شادى به جوى سال
زيبا عروس حجلهء چرخ از نقاب صبح * آورد سر برون به صد آرايش و جمال
زاغ سياهفام مرصعجناح شب * در چنگ شاهباز سحر شد شكستهبال
سعدين چرخ داده ز شادى و خرمى * در بارگاه تير به هم دست اتصال
شاخ حمل گرفته به كف يك طرف زحل * بر پاى جدى بسته مه ازيكطرف دوال
آوردهاند از پى قربان كشانكشان * بر درگه مه فلك دانش و كمال
در عيد صيام گويد
هلال عيد پديدار گشت از سر كوه * چو ابروى صنمى دلفريب از لب بام
شد از دواير موهوم و انجم مرصود * بديد طاير دل را هزار دانه و دام
به چشم عقل نمايان مدار انجم و چرخ * چو در ميان شمر مهوشان سيماندام
نه در طبيعتشان سال و ماه هيچ قرار * نه در جبلتشان صبح و شام هيچ آرام
ز بس نظاره در آن نقشهاى گوناگون * ربوده توسن حيرت مرا ز دست زمام
ز پير عقل تعجبكنان بپرسيدم * حقيقت شفق و چرخ و ماه آينهفام
جواب داد كه از ذرهيى مهابت صدر * شكسته در كف خورشيد چرخ زرين جام