يا برق خنجرى است درخشان كه شامگاه * تابنده از نيام افق گشت بر كنار
نقش هلال و پيكر شب هر دو نسختى است * از تيغ مصرى و كف سلطان زنگبار
شستى قدر فكنده درين بحر بيكران * قوسى قضا كشيده برين سطح بىقرار
گويى مگر به گوش خود اندر سپهر پير * دارد ز نعل مركب شهزاده گوشوار
و له ايضا
چو موج جنبش اين پهن لجهء ذخار * كشيد زورق زرين مهر را به كنار
فلك خلاصهء لؤلؤ فشاند بر عنبر * شفق صلايهء شنگرف ريخت بر زنگار
هلال عيد صيام از فراز قصر سپهر * چنان نمود كه از طرف بام ابروى يار
بدان صفت كه شود نقش نونى از خامه * بدان روش كه شود رسم قوسى از پرگار
بهسان خاتم انگشت مهوش خلخ * به شكل يارهء دست پرىرخ فرخار
چو برق خنجر داراى آفتاب شكوه * چو نعل مركب سلطان آسمان دربار
و له
چو از گردش چرخ سلطان خاور * به زير آمد از تخت اين سبزمنظر
سپهدار ظلمت برافراخت رايت * كران تا كران كرد گيتى مسخر
ز تاب شفق چهرهء زال مغرب * چو روى عروسان ز سرخى شد احمر
پى فتنه هر سو سواران انجم * به ميدان گردون كشيدند لشكر
رخ سادهء صفحهء چرخ نيلى * شد از ارتباط ثوابت مصور
به درياى مغرب فرورفت رامى * ز اقصاى مشرق برآمد دو پيكر
شتابان بجزو سيم تير گردون * خرامان به بيت دهم سعد اكبر
قمر همچو مىخوارگان جام در كف * زحل همچو شاهنشهان تاج بر سر
به هر گوشه زين خيمهء لاجوردى * پديدار گرديد آيين ديگر
من آن شب غريبانه تنها به كنجى * نه جز خشت بالين نه جز خاك بستر
پى دفع سرماى دى سينه منقل * در آن پارههاى جگر همچو اخگر