به گردون سرودم كه تا چند آخر * مرا داشت خواهى چنين زار و مضطر
نترسى كه گردد تو را ز آه سردم * مقعر محدب محدب مقعر
در هجو يكى از معاصرين خود گفته
اى درخت فطرتت را حمق و نسيان بار و برگ * اى لباس هستيت را جهل و طغيان پود و تار
كاسهاى چشم سبزت چون دو طاس پرز زهر * ثقبهاى گوشپهنت چون دو چاه پربخار
پلكهاى چشم بر رويت فتاده از ورم * چون دو بادنكان آونگان ز بالاى منار
اى سراى حمق را فرق و لب تو سقف و در * اى درخت بخل را دست و دل تو برگ و بار
گردن چلپاسه را لبهاى تو خم كمند * فرق موش مرده را دندانت تيغ آبدار
چون مگس هم تيرهرو هم تيرهدل هم تيرهبخت * چون جعل هم گنده و هم گنده و هم گندهكار
در تهنيت عيد سعيد و صفت هلال گويد
نماز شام كه اين قصر لاجوردىرنگ * شد از صور به مثل رشك صفحهء ارژنگ
هلال عيد نمودار شد ز طرف افق * بسان ابروى سيمينبران چين و فرنگ
چو كشتىيى كه رود بر كنار لجهء نيل * چو رومىاى كه فتد در ميان كشور زنگ
به هيئتى كه بود مهر را حسام به دست * به صورتى كه بود چرخ را كمان در چنگ
ز پرده پرده سياهى زمين چو چشم غزال * ز نقطه نقطه كواكب فلك چو پشت پلنگ
ميان خون شفق پيكر هلال منير * چنان كه در صف كين تيغ شه به موقف جنگ