گفت هان اين گره آن دست گشايد هر شب * كه فروبندد اگر قصد كند دست اجل
گفتم اين درج گهر خاص من است آن بىباك * روزكى چند نگه داشت به تزوير و حيل
گره از بند ازارش چو گشادم ناگاه * درگهى ديدم افراشته با اوج زحل
به مثالى كه به چيزيش مثل نتوان زد * جز به عالى در دستور جهان صدر اجل
جفت گشتيم به هم هر دو چو يك شخص دوروى * كرده يك روى در اعلاى و دگر در اسفل
آتش شهوت و آب منى آن كرد درو * كاتش و آب كند با گهر موم و عسل
عمل آخر چو شد آن گلرخ سيمينتن گفت * مرحبا اى ز عمل آخر و از علم اول
جوف اين پسته چو بادام شد امشب همه مغز * گرچه دى بود همه پوست به تركيب بصل
تا بزرگان همه دانند كه اين مدح كراست * نام ممدوح بگويم به طريق اجمل
قدوهء سگصفتان كلبعلى خان خلج * كه بود چون سر نامش سر ناموسش كل
تا به هنگام جدل دست و زبان همهكس * آهن و چوب و كس و . . . برآرد به مثل
ميخ در جوف تنش باد چه آهن چه خشب * . . . در . . . زنش باد چه اكثر چه اقل
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 791
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٧٩١