تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1382

مساهمون:

ص١٣٨٢

777 ميناى افشار

اسمش فريدون بيك و از طوايف افشاريهء شهر ارومى بوده مدت عمر را به ملازمت بزرگان و مواظبت تركان گذرانيده به جهت منظورش كه درد گلو داشته گفته :
ديشب همه‌شب اى آرزوى مينا * اين بود به خويش گفت‌وگوى مينا كز درد گلويت اى مه مينوچهر * دل خون شد و ريخت از گلوى مينا

778 ميرزا محمد كوزه كنانى

اصلش از كوزه‌كنان تبريز و موطنش اصفهان به توسط ابو المعالى معتمد الدوله نشاط اصفهانى رحمه اللّه به حضور خاقان صاحبقران شرفياب شده در ديوان انشا منصب گرفت و به امر اعليحضرت كتابى مسمى به زينت الحكايات قريب به پنجاه هزار بيت ترتيب داد و عمر معقولى دريافت شرف صحبتش در دارالخلافهء تهران دست نداده اما مردى صاحب حال بوده همانا رحمت تخلص مىفرموده اين چند بيت از اوست :
اى خوشا عشق و خوشا بدناميش * عين كام آمد همه ناكاميش از تو پيدا هرچه ناپيداستى * وز تو زيبا هرچه نازيباستى تا عطايت چشم رحمت باز كرد * دوزخى بر اهل جنت ناز كرد هستى ما يك‌دو روزى بيش نيست * وقت اندك قابل تشويش نيست شادى و اندوه عالم يك‌دم است * بهر يك‌دم اين چه اندوه و غم است داستان عقل و عشق از هم جداست * هر متاعى را به بازارى بهاست خود مگو درد طلب حيرانى است * عاشقى اسباب سرگردانى است خود ندانى تا نه از خود رسته‌اى * كز كه ببريدى كجا پيوسته‌اى