قصيدهء مصنوعهء عبد الواسع جبلى و خسرو دهلوى منظوم كرده است :
شد اورنگ حمل تا تكيهگاه خسرو خاور * فلك شد شاد و دهر آباد و خوشدل بحر و خرم بر
ز فيض ابر نوروزى برون آمد بيفروزى * ز گلبن گل ز مينا مى ز دريا درزنى شكر
درين فصل آنكه دارد عقل يكدم برنمىدارد * دل از گلشن سر از سبزه كف از مينا لب از ساغر
سحرگاهان گذر سوى گلستان كردم و ديدم * بتى صيدافكن و سنگيندل و صياد و سيمينبر
قد و زلف و خطوخالش شكسته رونق و قيمت * هم از سرو و هم از سنبل هم از مشك و هم از عنبر
سرشك و رنگ و كام و ديدهيى در هجر او دارم * ز خون سرخ و ز تب زرد و ز غم خشك و ز گريه تر
چو ابر و غنچه و بدر و هلالم در خيال او * گهى گريان گهى خندان گهى فربه گهى لاغر
مگر در درگه خسرو گذارم از جفاى او * جبين بر خاك و جان در راه و سر بر پاى و رخ بر در
بود ايمن به عهد دولت و جاه و جلال او * غنم از گرگ و گور از شير و كبك از باز و خير از شر
مه است و انجم و خورشيد و گردون بزم قدرت را * يكى شمع و يكى نقل و يكى عود و يكى مجمر
تو را باشد به زين در روز رزم جنگ و كين رخشى * فلكسير و جهانپيما و هامونگرد و كهپيكر
گه سير و سكون و رفتن و جستن سبق برده * هم از آب و هم از خاك و هم از باد و هم از آذر