تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1311

مساهمون:

ص١٣١١
شكن‌شكن خم زلف تو مسكن دل ماست * چه دشمنى است كه دلهاى ما بهم شكنى جفا و جور ز حد مىبرى به دشمن و دوست * يقين كه بىخبر از عدل صدر انجمنى

750 كوكب مازندرانى

اسمش سيد احمد اصلش از شهر بارفروش و در آن شهر منصب نقابت و با عشاق مذهب رقابت داشته از موزونان معاصرين است گاهى غزلى يا رباعىيى مىگفته اين رباعى را در تهديد محبوب خود گفته :
اى آنكه گرفته مدعى جا به درت * آيد گه و بيگاه چو خواهد ببرت كاكل مفشان شب و مخور با او مى * در خواب مشو ور نه رود گرد سرت

751 گوهر كرمانى

نامش ميرزا عبد الرزاق شغلش خطابت مشربش طبابت چندى مفلس و خطيب تخلص داشتى چون از خطباى حضرت خاقان صاحبقران شد و تجملى يافت تخلص خود را گوهر مقرر كرد در شهر كرمان هنگام بيمارى من و غشى با جبه‌يى رنگارنگ و دستارى عجيب و قيافه‌يى غريب به بالينم آمد ديده گشادم وى را بر سر خود نشسته ديدم گفت مرا شناسى گفتم آرى گفت كيستم گفتم همانا حضرت عزراييلى كه در اين گوشهء كربت و زاويهء غربت و حالت بيمارى و مقام بىيارى به قبض روحم آمده‌اى لختى بخنديد و به صحبت بگذشت و همين مايهء آشنايى و مراودت گشت طبع متوسطى داشت و گاهى نظمى مىرانده و بر همگنان مىخوانده سالى چند است كه درگذشته است اكنون از اشعارش چيزى حاضر نيست الا اين چند بيت كه در جواب