تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1310

مساهمون:

ص١٣١٠

در مرثيه حسينخان بن عزيز خان سردار كل نظام

باز اجرام سپهر و باز اجزاى زمان * شد مصائب را ضمين و شد نوايب را ضمان هم عناصر را به گيتى ناموافق شد مزاج * هم كواكب را به گردون نامساعد شد قران ماه را ننگ خسوف آمد چو شد بدر تمام * مهر را بيم زوال آمد چو شد اوجش مكان هركجا سروى به باغ زندگانى شد بلند * آخرش از بيخ و بن بركند از باد خزان من گرفتم هفت كشور شد مسخر مر تو را * برنهادى پاى از حشمت به فرق فرقدان اى بسا سلطان كه تخت سلطنت بدرود كرد * ملك را بگذاشت با افسوس و حسرت رايگان فر افريدونى و چهر منوچهرى نماند * نى ز جم برجاست جام و نى ز كيخسرو نشان يك جهان مردى به حسرت خاك را منزل گزيد * تنگ شد چون بر جلالش وسعت اين خاكدان زادهء سردار كل جان عزيز او حسين * چون عزيز مصر عزت شد به خلد جاودان ديدهء خورشيد روشن زين عزا تاريك ماند * آسمان از چشم كوكب بر زمين شد خون‌فشان كلك كوكب سال تاريخ وفاتش ز در قم * با حسين بن على محشور بين اندر جنان

از غزليات او است

ترك چشم تو اگر برد به غارت جان را * گو ببر زلف تو ره از چه زند ايمان را دل غريب است به زلف تو عزيزش مىدار * عزتى هست بهر سلسله نو مهمان را مهرم افزون شده تا خط برخ ماه تو سرزد * اين بود خاصيت آرى همه جا مهر گيارا مست آمد و شمشير به كف بر سر ناز است * اى جان به لب آمده هنگام نياز است تا كى سخن از زلف دلاويز نكويان * كوتاه كن اى دل سر اين رشته دراز است كوكب ز جفاهاى فلك باك ندارد * تا عدل شهنشاه جهان بنده‌نواز است داراى جهان فتحعلى شه كه ز عدلش * آرامگه كبك درى چنگل باز است از چاه آن ذقن بدر آرم هزار دل * افتد اگر بدستم از آن زلف رشته‌اى خط غبار بر لب ياقوت‌فام تو * طمغاى قتل ماست كه بر خون نوشته‌اى گر ناله‌اى به دام تو كردم ز من مرنج * پنداشتم كه از سر قتلم گذشته‌اى اگر دو زلف دلاويز را بهم شكنى * هزار دل شكنى در شكنج هر شكنى