تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1267

مساهمون:

ص١٢٦٧
اگر جهان نبود از چه بر مثال جهان * بود هماره داناگداز و دون‌پرور و گرنه رود و نه دريا چرا چو خار و حشيش * و گرنه رود و نه دريا چرا چو سنگ و گهر در آن گزيده گران‌مايگان نشست نشيب * در آن گرفته سبك‌پايگان قرار زبر در آن مكابره من تند گشته با جانان * در آن محاوره من گرم گشته با دلبر كه ناگه از ره پيرى خميده قد چو كمان * دمان درآمد با موى شيرگون از در قدش به هيئت گفتى كمان حلاج است * شميده پنبهء محلوجش از كرانهء سر سرودمش چو كسى گفت پيريم سياح * گهى چو باد شتابان به بحر و گاه ببر چو اين بگفت به زانو نشست و بال افراخت * ز سر نهاد كلاه از ميان گشاد كمر بدان فصاحت كاحسنت خيزد از خاره * به لحن دلكش برخواند اين قصيده زبر

فى النصائح و المواعظ

مباش غره دلا در جهان به فضل و هنر * كه شاخ فضل و هنر فقر و فاقه آرد بر به مرد سفله مكن در هواى نان تكريم * به عرق مرده مزن از براى خون نشتر چو راد رفت ز كيهان چه حمق و چه دانش * چو مرد رفت ز ميدان چه خود و چه معجر چه روى مهر ز قومى كه مهرشان همه كين * چه راى سود ز خيلى كه سودشان همه ضر به نيش كژدم هرگز بود ز مهر نشان * به ناب افعى هرگز بود ز سود اثر مجو ز گنبد نيلوفرى وفاق از آنك * كس آرزو نكند از سراب نيلوفر ازين مسدس گيتى مدار چشم خلاص * كه مهره راه رهايى ندارد از شش‌در به پهنه‌يى كه در آن راه گم كند خورشيد * به لجه‌يى كه در آن گام نسپرد صرصر به توسنى چه برآيى كه نيستش كامه * به زورقى چه نشينى كه نيستش لنگر پى مجاهدهء نفس تن به است نزار * كه گاه معركه رهوار به بود لاغر ز خويشتن چو گذشتى به خويشتن مگراى * ز جان و تن چو رهيدى به جان و تن منگر ستون خانه شكستى فرود او منشين * طناب خيمه گسستى نشيب او مگذر مه حقيقت‌جويى به بام عشق درآى * ره طريقت پويى طريق فقر سپر