در مدح وليعهد مغفور گويد
المنة للَّه كه وليعهد مظفر * شد ناظم ملك پدر و دين پيمبر
چون خود كه جهان گيرد بىنصرت انجم * بگرفت جهان را همه بىيارى لشكر
اى گرز تو چون بخت نكوخواه تو فربه * وى تيغ تو چون جسم بدانديش تو لاغر
بستى و شكستى سپه خصم تناتن * رفتى و گرفتى كرهء خاك سراسر
صدبار به يكباره تو را گشت مسلم * صد بقعه به يك وقعه تو را گشت مسخر
يك دشت پلنگستى يك چرخ ستاره * يك بحر نهنگستى يك بيشه غضنفر
البرز بر برز تو و گرز تو گويى * كاهى است محقر ببر كوه موقر
با هوش فلاطونى با توش فريدون * با عزم سليمانى و با رزم سكندر
در روز وغا از تف شمشير تو گردون * ماند به يكى آهن تفسيده در آذر
آن كس كه بر البرز نديد است دماوند * گو گرز تو بيند ببر زين تكاور
از سطوت تو ويله به خوارزم و بخارا * از صولت تو مويه به كشمير و لهاور
با خشم تو خشتى است فلك در ره سيلاب * با قهر تو خاريست فلك در ره صرصر
در دولت تو حال من و حالت دهقان * يكسان بود اى شاه ملكخوى فلك فر
او داس به كف دارد و من كلك در انگشت * او تخم به گل كارد و من شعر به دفتر
او حاصل كشتش نه بجز گندم و ارزن * من حاصل گفتم نه بجز لؤلؤ و گوهر
و له ايضا
سحر چو زمزمه آغاز كرد مرغ سحر * بسان مرغ سحر از طرب گشودم پر
هنوز نامده سلطان يك سواره برون * شدم به مشكوى جانان دواسبه راه سپر
به آب شسته رخش كارنامهء مانى * به باد داده لبش بارنامهء آذر
ز رنگ عارض او سقف بنگهش بلور * ز عكس ساعد او فرش مشكويش مرمر
دو خال بر لب نوشش دو داغ بر لاله * دو زلف بر سر دوشش دو زاغ بر عرعر
غنوده اين چو دوزنگى به شاخهء طوبى * نشسته آن چو دو هندو به چشمهء كوثر
دو سوسنش را از برگ ضيمران بالين * دو سنبلش را از شاخ ارغوان بستر