تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1241

مساهمون:

ص١٢٤١
قدش چون نارون موزون لبش چون ناردان گلگون * دلم زان ناردان سازد تنم زين نارون دارد ز ابجد عاشق جيمم به دنيا طالب سيمم * كه رنگ اين و شكل آن نشان زان موى و تن دارد سرانگشتان من هرگه كه با زلفش كند بازى * همه بند و گره گيرد همه چين و شكن دارد شود مرغ دلم تا ز آتش رخسار او بريان * دو مژگان بابزن سازد دو گيسو بادزن دارد گهى نار غمم روشن بدين دو بادزن خواهد * گهى مرغ دلم بريان بدان دو بابزن دارد

و له ايضا

آن كيست كه بازآمد و در بزم نظر كرد * جان و دل ما از نظرى زير و زبر كرد خيزيد و بگيريد و بياريد و بپرسيد * زان فتنه كه ناگاه سر از خانه بدر كرد نى هيچ مگوييد و مپوييد و مجوييد * من يافتم آن شعبده كان شعبده‌گر كرد اينست همان يار كه هر روز دوصد بار * ناكرده يكى كار ز نو كار دگر كرد گه از بر من رفت و دوصد نوع دغل باخت * گه بر سر من آمد و صدگونه حشر كرد گه خادم و گه خاين و گه دشمن و گه دوست * گه دست به خنجر زد و گه سينه سپر كرد گه خانه‌نشين گشت و گهى خانه نشان داد * گه خون ز رخم شست و گهم خون به جگر كرد گه موى سر زلف فرستاد به معشوق * و آن را ز گرفتارى خود نيك خبر كرد گه شد به منجم ز پى ساعت تزويج * گه مشت به حمدان زد و نفرين به پدر كرد گه گفت خدا كاش مرا چشم نمىداد * كو ديد و دلم را هدف تير خطر كرد من گاه پى تسليه گفتم مكن اين كار * هشدار كز اين حادثه بايست حذر كرد عشق چه و كشك چه و پشم چه فروهل * وسواس تو عرض من و خون تو هدر كرد رو جان پدر جلق زن و دلق به سر كن * هردم به بتى دست نشايد به كمر كرد
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1241 | رضا قليخان هدايت