شاه زمانه ناصر دين خسرو ملوك * كز بهر او زمانه به بود اندر انتظار
شبديز او به حمله هزبرى است مردكوب * شمشير او به معركه ابرى است مرگبار
نه ملكشاه ديد چنو شاه ملكبخش * نه تخت ملك يافت چنو مير بختيار
گردون بريزد از فزع اسب او نجوم * دريا برآرد از تف شمشير او غبار
از باس او بدوزد دولت همى سلب * وز عدل او بپوشد ملكت همى شعار
آن روز كز نهيب دليران جنگجوى * جنگى پلنگ جاى گزيند به تنگ غار
بگريزد از جهان دل اميد و آرزو * برخيزد از ميان سخن جبر و اختيار
همچون قضاى مبرم از قلب رزمگه * آيى تو برنشسته بر آن چرخ نامدار
لرزان به دستت اندر آن مار مردكوب * پيچان به كتفت اندر آن مرگ عمرخوار
گاهى سر سوار پياده كنى ز تن * گاهى تن پياده به نيزه كنى سوار
در خزانيه و تخلص به مدح پادشاه ايران گفته
هر هفته زلف خويش بپيرايد اين پسر * تا بر مه دوهفته نتاند نهاد سر
داند كه ابر هست سر زلف او و ابر * هرگه پديد گردد پنهان كند قمر
هرچند كودك است و به سال اندك است ليك * داند هزار گونه فن و مكر بيشتر
گاه از بنفشه پوشد بر ياسمن زره * گاهى ز سنبل آرد بر ارغوان سپر
بر سرو ماه دارد و در عنبر آفتاب * بر لاله مشك سوده و در غاليه شكر
شاها لباس شادى در بر فكن كنونك * عريان شد از لباس به باغ اندرون شجر
مى بىشمار دركش و گرم آتشى فروز * كاب از نهيب سرما بفسرده در شمر
زين پس حجر شود به زمين آب اگر همى * زين بيش آب شد به زمين اندرون حجر
كافور نابسوده فروريزد از هوا * الماس نابسفته برون آيد از كمر
ابر از هوا ببارد پيكان آبدار * وز سيم ساده حوض به سر بركشد سپر
در مدح شاهنشاه گيتى پناه اعظم ناصر الدّين شاه
بهار خوبان اكنون تويى كه روى تراست * ز نيكويى و ملاحت هزار گونه بهار