همى منگر مگر جز سوى بالاى خرامانش * ورت از كاشمر سروى چو ترك كاشغر بايد
بهجز بالا و رخسارش نبينى در جهان هرگز * اگر سروت به زير و آفتابت در زبر بايد
به موى او همىبنگر اگر در روز شب خواهى * به روى من همىبنگر ورت در سيم زر بايد
بدين انده كزو در دل مرا انباشته بينى * ميان ما و او داور امير دادگر بايد
در صفت بهار و نوروز پيروز و مدح شهريار
باغ به نوروز شد چو خلد مخلّد * سرخ كند گل چو روى حور همى خد
امرد شد باز شاخ پير و عجب نيست * پير به خلد اندرون شود امرد
ابر به كافور برنشاند لآلى * شاخ به ياقوت در نشاند زمرد
فاخته در ذكر و سار در صلوات است * هر دو چو دو عابدند و باغ چو معبد
شاخ كند سجده مرغ گويد تكبير * بستان گويى شد است راست چو مسجد
هيچ نگه كردهاى به شاخ چناران * كاز سرتاپاش هيچ نيست بهجز يد
هرجا كامروز مرزبانى بينى * بر لب مرزى بگستراند مسند
چاكركى چابك ايستاده مقابل * روى و لبش سرخ و چشم و زلفش اسود
مهرش در تن بهجاى جان گرامى * عشقش در سر بهجاى عقل مجرد
جامى در كف بسان سيم مصفا * آبى در وى چنان گداخته عسجد
چون بدهد جام نوش گويد و ماند * تا بدهد نوش جان از آن دو زبرجد
جامت از پنج و شش فزون ندهد ليك * چندان بوسه دهد كه بگذرد از حد
خواند پيوسته شعرهاى دلانگيز * در همه بحرى به مدح مير مؤيد
هم در وصف فصل بهار و مديح پادشاه گويد
خوش آن باد سحرگاهى كه از كوى نگار آيد * دل غمديدهء ما را به بويى غمگسار آيد
هميشه خوش بود بادى كه بوى يار ازو خيزد * وزان خوشتر نباشد كو به هنگام بهار آيد