زلف او مشك است و هستش پيچش مار سياه * جعد او مار است و دارد نافهء مشك تتار
مار هرگز ديدهاى كز وى بخيزد بوى مشك * مشك هرگز ديدهاى بر خود بپيچد همچو مار
آن دو زلف تيره گر با من ندارد دشمنى * پس چرا جعدش دلم دارد هميشه بىقرار
وان دو چشم مست اگر در خاصيت چون باده نيست * پس چرا عشقش سرم دارد هميشه پرخمار
جامهاى را ماند آن عارض به نام ايزد كه او * ز آب و آتش پود دارد وز مه و خورشيد تار
تا نديدم زلف او سنبل نديدم نافهبوى * تا نديدم چشم او نرگس نديدم بادهخوار
اى كه گويى خوارى آرد بيدلى از زلف او * دل رها كن تا نگردى در ميان خلق خوار
دل رها كردن به تدبير و فسون از زلف دوست * هركه گويد گو همىگو ما نداريم استوار
دل رهايى يابد از جعد كمندآساى او * گر كسى يابد رهايى از كمند شهريار
خسرو و الا محمد شاه غازى آنكه چرخ * خدمت او را ميان بندد هميشه بندهوار
تيغ او هنگام رزم و كلك او هنگام بزم * اين چو ابر سيمبار است آن چو ببر عمرخوار
اى شده راى تو اندر دست دولت دستبند * وى شده عدل تو اندر گوش ملكت گوشوار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 710
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٧١٠