بهارى كز سحرگه تا سحرگه بوى گل خيزد * بهارى كز شبانگه تا شبانگه بوى سار آيد
همى هرجا كه پويى زير پايت پرنيان باشد * همى هر تن كه جويى سوى جويى بادهخوار آيد
ز هر خانه خردمندى كه بينى خرم و خندان * تهى كرده خم از خمر و سرى پر از خمار آيد
غم ششماهه را از دل فروشويد به يك ساعت * همان بانگى كه شبگيران به گوش از آبشار آيد
به دشت آهو به رقص آيد ز آواز خوش قمرى * چنان رقصان همى هر شب به باغ و جويبار آيد
صفير بلبل دشتى سحرگاهان به دشت اندر * صبوحىخوارگان را سوى صحرا خواستار آيد
خوش آن عاشق كه با معشوق خود آوا كند هزمان * به صحرا بر گه مى خوردن و بوس و كنار آيد
مىاى رنگين كه گر زورنگ انديشد به كهساران * پلنگ تيزچنگ او را به عجز و زينهار آيد
به تف عشق و از هجران دلبر تلختر ليكن * به كام اندر چو ياد وصل جانان خوشگوار آيد
به جام اندر همىگويى پرى در آبگينستى * چو اندر لب نهان كردى ز ديده آشكار آيد
در مدحت حضرت اقدس شاهنشاه اسلام عرض كرده
تا رفت از كنار من آن سرو جويبار * صد جوى خون ز ديدهء من رفت بر كنار
تا آن ستارهچهر من از من نهفت چهر * چهرم ستارهبر شد و چشمم ستارهبار
من عهد يار خوار ندارم و زين سبب * دارد مرا عزيز وليعهد شهريار