چون مرا دل نيست در جان جاى او سازم از آنك * جاى جانان بهتر آن باشد كه اندر جان بود
اين همه كبر و دلالش با من از بهر چراست * نيك بنگر تا مبادا بندهء سلطان بود
خسرو غازى محمد آفتاب خسروان * كش به هر كارى نگهبان ايزد سبحان بود
صد هزاران خسرو است آنگه كه در ايوان نشست * صد هزاران لشكر است آنگه كه در ميدان بود
زان او گردد بهشت آنكس كه برخواند ثناش * راست پندارى ثنايش آيت فرقان بود
و له ايضا
سرو را نام چرا مردم آزاد كند * نه كه او خدمت آن قد چو شمشاد كند
روى ليلى و لب شيرين دارد كه مرا * گه چو مجنون كند و گاه چو فرهاد كند
شايد ار دل به غم او بسپارم همه روز * كو همه روز به دو لب دل من شاد كند
لب من كردش هرروزى ده بوس و كنون * هفتهاى رفت و همىبايد هفتاد كند
دو به دو چشم و دو بر دو رخ و دو بر دو لبش * چار ديگر را اگر گويم فرياد كند
و له ايضا
زردشت گر آتش را بستايد در زند * زان است كه با مى به فروغ است همانند
اسپند بر آتش نه و آن آب چو آتش * پيش آر كه بهمن شد و پيش آمد اسپند
شو آن بچه پيش آر كنون اى بچهء حور * تا چون تو بجويند و نيابندش مانند
مادرش گنه كرد سزا يافت گنه را * بچه چه كند كرد كه بايدش همى بند