گر هست خط دلبر او سبزهء طرى * ور هست زلف سركش او نافهء ختن
آن سبزهء طرى كه برآراسته به گل * وان نافهء ختن كه برافكنده بر سمن
671 صباحى كاشى
اسم شريفش سليمان اصلش از بيدگل من توابع كاشان ، به مكه نيز رفته و با هاتف و شهاب و آذر معاصر و معاشرت پذيرفته طبع صافى داشته و همت بر تتبع طرز فصحاى قدما مىگماشته اشعار و مراثى خوب دارد ، بالاخره در سنهء 1206 عازم دار الجنان گرديد و از خيالات لاطايل جهان جهان آرميد . آنچه از خيالات وى ديده گرديده پسنديدهاش اين است :
شباهنگام چون بنمود رخ اين لالهء حمرا * شكفت از چشم انجم صد هزاران نرگس شهلا
همهشب چشم من بيدار و چون من محو نظاره * يكى در صورت ميزان يكى در هيئت حوزا
به ناگه دست فرّاش سحر از جانب خاور * بزد دامان اين فيروزهگون خرگاه را بالا
عيان شد آفتاب و ريخت از قصر فلك انجم * چو از طاق حرم بتها ز مولود شه بطحا
طراز گلشن امكان كه جز نقش وجودش نه * ز طرح اين سرابستان مراد بوستان پيرا
شدت چاك و شدت ناطق شدت پيدا شدت راجع * مه از انگشت و سنگ از مشت و مهر از پشت خور ز ايما
تو را از زنگ و چين ز ايران و روم آرند در درگه * نجاشى خاج و خاقان تاج دارا باج و هرقلسا