در هجو ميرزا سيد محمد سحاب بن هاتف گويد
حساب دادن . . . سحاب مىكردم * بدان روش كه به الف و كرور مشحون است
نداى هاتفم آمد به گوش كاين همه رنج * مكش كه كار سحاب از حساب بيرون است
ور از حساب نباشد گريز الف دگر * در الف خانه بزن هردم و ببين چون است
گل باغ رحيمدل سالو * آنكه گل پيش عارضش خجل است
مىدهد . . . به مفلسان بىزر * چه كند بچهء رحيمدل است
آخر اى زن به مزد بىآزرم * صله شعرهاى من بفرست
زرت ار نيست گو مباش امشب * زن خود را براى من بفرست
صلهء مدحتى كه گفتستم * مىنگويم كه گنج زر بفرست
دسترس هرچه هست از تو خوش است * لايق ار نيست مختصر بفرست
بارى ار هيچ غير . . . ندهى * هم تغافل مكن خبر بفرست
و له ايضا
على اصغر ز هنگام صغارت * چنان در كار . . . دادن دلير است
كه گر آيد سر افعى به دستش * نهد در . . . و پندارد كه . . . است
جمعه با زوجهء خود گفت شبى * كه مرا بر تو ز آدينه شكى است
زن به دو گفت دوبينى بگذار * پيش ما جمعه و آدينه يكى است
حاجى اللّه و يردى خباز * كه به مسجد چو مرغ در قفس است
آنكه دكان نانوايى او * به كثافت چو كوچهء طبس است
نان او هست پرز فضلهء موش * تخمهء نان او گه مگس است
گو بخر نان ازين دكان و بخور * هركه او را گه مگس هوس است
گفتم آيد به چه كار صالح * . . . فروشى كه هزارش يار است
عاقلى گفت چنين صالح را * آنچنان صالحهيى در كار است
تو اگر سيدى چرا شب و روز * شرب خمر و لواطهات كار است
خوردن روزهء مه رمضان * كى ز آل نبى سزاوار است