و له
صحبت من با تو اى جولاهه مرد * اختلاط تشنه و جوى تهى است
نه تو را از شعر گفتن هست بهر * نه مرا از شعربافى آگهى است
با زن زشت فلان همخوابه گشتم نيمشب * بوالعجب زشتيى كه پيشش گادن مردار چيست
. . . را گفتم كه حالت اندرين ره چيست گفت * حال كور پابرهنه در ميان خار چيست
فى طلب الجمد و الثلج
اى شهنشاه فلك تخت كه برجيس دهد * هر زمان بخت تو را مژده به لفظ بخبخ
از پى مطبخ جود تو بر افلاك شد است * جدى مذبوح و زحل ذابح و مغرب مسلخ
قصد دشمن چو كنى در يزك لشكر تو * كهكشان تيغ كشد مهر علم مه ناجخ
رستم زال به پيكار تو با تير و كمند * همچو زالى است كه باشد به كفش سوزن و نخ
آسمان چتر مرصع به برت مىآورد * عقل مىگفت زهى مورچه و پاى ملخ
ماه نمام فلك بود از آن گشت پديد * بر رخش از اثر سيلى قهر تو وسخ
شهريارا به چنين وقت كه ماهى در آب * هست سوزنده چو عاصى به ميان دوزخ
مادح سوختهدل از كرم دولت تو * هرچه خواهد همه آماده بود الا يخ
در هجو حلاجى فرموده است
حال آن زن به مزدك حلاج * بشنو از من كه گويمت چون باد
نى به ناخن زه كمان به گلوى * پنبه در حلق و مشته در . . . باد
ببين آن نكو امرد سادهرو را * كه در بزم بر من مقدم نشيند
من از وى مؤخر نشينم به شرطى * كه او پشت بر من كند خم نشيند
آن كلانتر ز عزيزى پرسيد * كه مرا آرزوى خر باشد
زين خران جمله كدامين بخرم * گفت آن خر كه كلانتر باشد
نه اشارت نه رمز مىفهمى * مگرت حقنهء صريح كنند
از حماقت خيال مدح كنى * اگرت هجو كى مليح كنند