تا يوسف دلجوى مهر از چاه شب بنمود چهر * اشك زليخاى سپهر از چشم شهلا ريخته
شبديز شب در زير پى صحراى عالم كرده طى * كف از دهان چون ابر دى بر كوه و صحرا ريخته
شيراوژن زرين سلب افكنده رزمى بس عجب * از پهلوى سهراب شب خون رستمآسا ريخته
المقطعات فى المدائح و الاهاجى
از زبان من به ابراهيم جمشيدى بگو * كاى ز ديدار تو كورى ديدهء اميد را
از ره من دور شو كز بيم من بهرام چرخ * مىخرد صد ره به جوشن معجز ناهيد را
از ره نسبت تو جمشيدى نه بل جمشيد باش * بنده ضحاكم كه مىگايم زن جمشيد را
در مدح شاهزاده محمود مروى
با آنكه از تمام جهان برگزيدهام * درگاه شاهزاده و شهر هرات را
دست زمانه بسته در رزق بر رخم * زان سان كه بر گلوى شهيدان فرات را
امسال اگر عليق خرى ديده اسب من * آنم كه معتكف شدهام سومنات را
آن نيستم كه بر شعراى زمان خويش * گيرم ز كين ره فعلن فاعلات را
بل در جريدهء فصحاى زمان قبل * ز اكفاى خويشتن نشمارم كفات را
بااينهمه رسايى و آزادى سخن * مانم در اين ديار اسيران كات را
بر درگه حمايت تو من نه راعيى * بارى شهان كنند رعايت رعات را
گيرم كه شعر من نه سزاوار جايزه است * بارى چه شد تصدق و نذر و زكات را
در انكار تأثيرات سعدين فرمايد
هركه را از نسبت سعدين باشد چشم خير * هست از روى سفاهت درخور توبيخها