تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 79

مساهمون:

ص٧٩
ولى شاهان دل طناز دارند * كه با معشوقه ميل ناز دارند چو رسم شه بود جورى كه ديديم * كشيدن عيب كس نبود كشيديم

غزليات

گر نخل وفا بر ندهد چشم ترى هست * تا ريشه در آب است اميد ثمرى هست
* * *
خونابهء حسرت چكدم از مژه هر جاى * بينم كه خداوند يكى بنده‌نواز است چمنى ديد و هوايى خوش و پروازى كرد * كبك مسكين چه خبر داشت كه شهبازى هست
* * *
فرياد كه غمهاى تو در سينهء تنگم * اندك نبود لايق و بسيار نگنجد
* * *
بناله بزم نسازم دلت از آن ترسم * كه نالهء دگرى در دل تو كار كند
* * *
نازك‌دلى مباد كه رحم آيدت به من * زودم بكش نگاه به اين چشم تر مكن
* * *
چون زخم تازه دوخته از خون لبالبم * اى واى اگر بشكوه شود آشنا لبم
* * *
شد مدتى كه گفت و شنو با تو رو نداد * اى بىنصيب گوشم و اى بينوا لبم

رباعى

اى مرگ مرا ز يار شرمنده مكن * نوميدم از آن گوهر ارزنده مكن يار آيد و جان رود خدايا نفسى * مهلت ده و در قيامتم زنده مكن
* * *
عرفى دم نزع است و همان مستى تو * آخر به چه مايه بار بربستى تو فرداست كه دوست نقد فردوس به كف * جوياى متاع است و تهيدستى تو